«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
موضوع: اگر از شدت سرما دستاتون یخ کنه... ❄️🤍
⚽ ایتوشی رین
وقتی دستت رو میگرفت، اخماش تو هم میرفت.
> «دستات چرا انقدر سرده؟»
بعد بدون اینکه چیزی بگه، آروم دستات رو بین دستای خودش نگه میداشت تا گرم بشن.
---
⚽ ناگی سیشیرو
همین که دستت رو لمس میکرد، جا میخورد.
> «وای... مثل یخه!»
بعد با خنده میگفت:
> «نکنه آدمبرفیای؟»
ولی بازم دستت رو ول نمیکرد.
---
⚽ رئو میکاگه
با نگرانی دستات رو نگاه میکرد.
> «صبر کن... اینجوری مریض میشی.»
بعد دستکش خودش رو درمیآورد و بهت میداد.
---
⚽ ایساگی یوئیچی
وقتی میدید از سرما میلرزی، سریع دستت رو میگرفت.
> «باید زودتر میگفتی.»
بعد سعی میکرد یه جای گرم برین.
---
⚽ باچیرا مگورو
با خنده دستت رو بین دستاش میگرفت.
> «ماموریت گرم کردن دستهای یخی شروع شد!»
بعد مدام سعی میکرد بخندونت تا حواست از سرما پرت بشه.
---
⚽ شیدو ریوسه
اول میگفت:
> «تو دست داری یا قالب یخ؟!»
بعد کت یا هودیش رو روی شونههات میانداخت و میگفت:
> «بیا، قبل از اینکه کامل یخ بزنی.»
---
⚽ ایتوشی سائه
وقتی دستت رو میگرفت، چند لحظه مکث میکرد.
> «خیلی سرده...»
بعد بدون اینکه چیزی بگه، آروم دستت رو توی دستش نگه میداشت و کنارت راه میرفت.
---
⚽ نیکو ایکّی
با نگرانی دستات رو لمس میکرد.
> «چرا هیچی نگفتی؟»
بعد لبخند کوچیکی میزد و میگفت:
> «از حالا به بعد، قبل از بیرون اومدن دستکش یادت نره.» 🤍
موضوع: اگر از شدت سرما دستاتون یخ کنه... ❄️🤍
⚽ ایتوشی رین
وقتی دستت رو میگرفت، اخماش تو هم میرفت.
> «دستات چرا انقدر سرده؟»
بعد بدون اینکه چیزی بگه، آروم دستات رو بین دستای خودش نگه میداشت تا گرم بشن.
---
⚽ ناگی سیشیرو
همین که دستت رو لمس میکرد، جا میخورد.
> «وای... مثل یخه!»
بعد با خنده میگفت:
> «نکنه آدمبرفیای؟»
ولی بازم دستت رو ول نمیکرد.
---
⚽ رئو میکاگه
با نگرانی دستات رو نگاه میکرد.
> «صبر کن... اینجوری مریض میشی.»
بعد دستکش خودش رو درمیآورد و بهت میداد.
---
⚽ ایساگی یوئیچی
وقتی میدید از سرما میلرزی، سریع دستت رو میگرفت.
> «باید زودتر میگفتی.»
بعد سعی میکرد یه جای گرم برین.
---
⚽ باچیرا مگورو
با خنده دستت رو بین دستاش میگرفت.
> «ماموریت گرم کردن دستهای یخی شروع شد!»
بعد مدام سعی میکرد بخندونت تا حواست از سرما پرت بشه.
---
⚽ شیدو ریوسه
اول میگفت:
> «تو دست داری یا قالب یخ؟!»
بعد کت یا هودیش رو روی شونههات میانداخت و میگفت:
> «بیا، قبل از اینکه کامل یخ بزنی.»
---
⚽ ایتوشی سائه
وقتی دستت رو میگرفت، چند لحظه مکث میکرد.
> «خیلی سرده...»
بعد بدون اینکه چیزی بگه، آروم دستت رو توی دستش نگه میداشت و کنارت راه میرفت.
---
⚽ نیکو ایکّی
با نگرانی دستات رو لمس میکرد.
> «چرا هیچی نگفتی؟»
بعد لبخند کوچیکی میزد و میگفت:
> «از حالا به بعد، قبل از بیرون اومدن دستکش یادت نره.» 🤍
- ۹۸۶
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط