پارت ⁵
پارت ⁵
چند روزی از اون ماجرا گذشت. یونگی و سویون دیگه از هم جدا نمیشدن. صبح باهم صبحانه، ظهر باهم ناهار، شب باهم فیلم. انگار داشتند هجده سال عقبافتادگی رو جبران میکردن.
یه شب، بارون میاومد. نشسته بودن توی هال، چراغا خاموش، فقط نور تلویزیون روشن بود. یه فیلم عاشقانه کرهای نشون میداد. سویون تکیه داده بود به یونگی، پاهاش رو دراز کرده بود رو مبل.
توی فیلم، بازیگرا داشتن همدیگه رو میبوسیدن. موزیک آرومی پخش میشد.
سویون سرش رو بلند کرد و نگاه کرد به یونگی. یونگی هم داشت بهش نگاه میکرد. چند ثانیه فقط نگاه کردن.
سویون لبش رو گاز گرفت و آروم گفت: «یونگی...»
«جان؟»
«من...» مکث کرد. انگار کلمات رو توی ذهنش مرتب میکرد. «من میخوام این رابطه رو کامل کنم. میفهمی چی میگم؟»
یونگی یه لحظه خشک شد. چشمهاش گشاد شد. اما چیزی نگفت.
سویون ادامه داد: «نه که الان باشه. نه که عجله داشته باشم. فقط میخوام بدونی که من آمادهام. و میخوام... با تو باشم. کاملاً.»
یونگی نفس عمیقی کشید. دستش رو گذاشت رو دست سویون. آروم فشارش داد.
«منتظر میمونم تا تو کاملاً آماده باشی. حتی اگه یه سال دیگه هم طول بکشه.»
سویون لبخند زد و سرش رو برگردوند سمت تلویزیون. ولی دستش رو ول نکرد.
بارون هنوز میبارید. فیلم هنوز پخش میشد. ولی توی اون اتاق، یه چیزی عوض شده بود. یه قرار ناگفته بینشون.
چند روزی از اون ماجرا گذشت. یونگی و سویون دیگه از هم جدا نمیشدن. صبح باهم صبحانه، ظهر باهم ناهار، شب باهم فیلم. انگار داشتند هجده سال عقبافتادگی رو جبران میکردن.
یه شب، بارون میاومد. نشسته بودن توی هال، چراغا خاموش، فقط نور تلویزیون روشن بود. یه فیلم عاشقانه کرهای نشون میداد. سویون تکیه داده بود به یونگی، پاهاش رو دراز کرده بود رو مبل.
توی فیلم، بازیگرا داشتن همدیگه رو میبوسیدن. موزیک آرومی پخش میشد.
سویون سرش رو بلند کرد و نگاه کرد به یونگی. یونگی هم داشت بهش نگاه میکرد. چند ثانیه فقط نگاه کردن.
سویون لبش رو گاز گرفت و آروم گفت: «یونگی...»
«جان؟»
«من...» مکث کرد. انگار کلمات رو توی ذهنش مرتب میکرد. «من میخوام این رابطه رو کامل کنم. میفهمی چی میگم؟»
یونگی یه لحظه خشک شد. چشمهاش گشاد شد. اما چیزی نگفت.
سویون ادامه داد: «نه که الان باشه. نه که عجله داشته باشم. فقط میخوام بدونی که من آمادهام. و میخوام... با تو باشم. کاملاً.»
یونگی نفس عمیقی کشید. دستش رو گذاشت رو دست سویون. آروم فشارش داد.
«منتظر میمونم تا تو کاملاً آماده باشی. حتی اگه یه سال دیگه هم طول بکشه.»
سویون لبخند زد و سرش رو برگردوند سمت تلویزیون. ولی دستش رو ول نکرد.
بارون هنوز میبارید. فیلم هنوز پخش میشد. ولی توی اون اتاق، یه چیزی عوض شده بود. یه قرار ناگفته بینشون.
- ۱۷۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط