「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 23
✦.................................
غروب، آرامآرام روی عمارت نشسته بود.
آیلین بعد از چند ساعت خواب، بالاخره از اتاق بیرون آمد.
هنوز هم ذهنش درگیر اتفاق ظهر بود؛ تصویر تهیونگ، نگاه سنگینش و آن لحظهی خفهکنندهای که ناگهانی وارد اتاقش شده بود.
یا بهتر بود بگوید... اتاقِ او.
آیلین با کلافگی نفسش را بیرون داد و از پلهها پایین رفت.
اما هنوز به سالن نرسیده بود که صدای خندهی خانوادهها در فضا پیچید.
همه آنجا بودند.
مادرش کنار مادر نامجون نشسته بود و دربارهی مراسم نامزدی حرف میزدند.
پدرها مشغول صحبت بودند و نامجون، طبق معمول، آرام و مودب کنار خواهر آیلین نشسته بود.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
جز یک نفر.
تهیونگ.
او کمی دورتر روی مبل تیرهرنگ نشسته بود؛
پیراهن مشکی جذب، ساعت نقرهای روی مچ قویاش و حالتی که حتی در سکون هم خطرناک به نظر میرسید.
پاهایش را با آرامش روی هم انداخته بود و لیوان قهوهای در دست داشت.
اما درست لحظهای که آیلین وارد سالن شد، نگاهش آرام بالا آمد.
و مستقیم روی او نشست.
لعنت.
قلب آیلین بیاراده کوبید.
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد؛
نه تعجب، نه لبخند.
فقط همان نگاه نافذ و سنگین.
انگار دوباره سکوت اتاق ظهر بینشان زنده شده بود.
آیلین سریع نگاهش را دزدید و کنار خواهرش نشست.
اما زیادی دیر شده بود.
مادر نامجون با لبخند گفت:
خانم کیم:آیلین جان، بالاخره بیدار شدی؟ تهیونگم تازه اومده بود پایین.
آیلین حس کرد گلویش خشک شد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از لیوانش بگیرد، آرام جرعهای نوشید.
و همین خونسردیِ بیشازحدش، بیشتر عصبیاش میکرد.
نامجون ناگهان با لبخند رو به برادرش کرد.
نامجون:راستی... شما دوتا قبلاً همدیگه رو دیده بودین، نه؟
سکوت.
فقط برای یک ثانیه.
اما همان یک ثانیه کافی بود تا تنش در هوا پخش شود.
آیلین ناخودآگاه سرش را بالا آورد.
و مستقیم با نگاه تهیونگ روبهرو شد.
آن مرد لعنتی حتی پلک هم نمیزد.
مادر آیلین با کنجکاوی گفت:
خانم ای:جدی؟ کِی؟
آیلین سریع گفت:
+نه... یعنی... فقط
اما تهیونگ همان لحظه حرفش را برید.
ــ آره.
صدای بمش آرام بود، اما مثل همیشه قدرت عجیبی داشت.
همه نگاهها سمت او برگشت.
تهیونگ خیلی خونسرد تکیه داد و ادامه داد:
ــ یهبار همو دیدیم.
آیلین اخم ریزی کرد.
«یهبار؟»
آن برخورد کوتاه اصلاً معمولی نبود.
خواهر آیلین خندید.
سلین:وای، دنیا چقدر کوچیکه.
اما آیلین میدانست تهیونگ عمداً دارد ساده نشانش میدهد.
و این بیشتر حرصش میداد.
پدر نامجون با خنده گفت:
اقای کیم:تهیونگ اصولاً با کسی گرم نمیگیره. عجیبه یادش مونده.
گوشهی لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت.
نگاهش هنوز روی آیلین بود.
ــ بعضی آدما سخت فراموش میشن.
ضربان قلب آیلین برای لحظهای ایستاد.
او این حرف را جلوی همه زد.
اما لحنش آنقدر کنترلشده بود که هیچکس متوجه معنای پنهانش نشد.
هیچکس... جز خود آیلین.
دستش را مشت کرد و سعی کرد بیتفاوت بماند.
لع៸៸نتی.
تهیونگ دقیقاً میدانست چطور عصبیاش کند.
نامجون که از فضای سنگین چیزی نفهمیده بود، خندید و گفت:
نامجون:خب این خوبه. حداقل آشنایی اولیه هست و فردا توی مهمونی راحتتر میگذرونین.
تهیونگ آرام نگاهش را از آیلین گرفت.
ــ شاید.
فقط یک کلمه.
اما آن نگاه آخرش...
آن مکث کوتاهش روی صورت آیلین...
باعث شد دختر کاملاً مطمئن شود که این مرد، قرار نیست به همین راحتی از کنار او رد شود.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 23
✦.................................
غروب، آرامآرام روی عمارت نشسته بود.
آیلین بعد از چند ساعت خواب، بالاخره از اتاق بیرون آمد.
هنوز هم ذهنش درگیر اتفاق ظهر بود؛ تصویر تهیونگ، نگاه سنگینش و آن لحظهی خفهکنندهای که ناگهانی وارد اتاقش شده بود.
یا بهتر بود بگوید... اتاقِ او.
آیلین با کلافگی نفسش را بیرون داد و از پلهها پایین رفت.
اما هنوز به سالن نرسیده بود که صدای خندهی خانوادهها در فضا پیچید.
همه آنجا بودند.
مادرش کنار مادر نامجون نشسته بود و دربارهی مراسم نامزدی حرف میزدند.
پدرها مشغول صحبت بودند و نامجون، طبق معمول، آرام و مودب کنار خواهر آیلین نشسته بود.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
جز یک نفر.
تهیونگ.
او کمی دورتر روی مبل تیرهرنگ نشسته بود؛
پیراهن مشکی جذب، ساعت نقرهای روی مچ قویاش و حالتی که حتی در سکون هم خطرناک به نظر میرسید.
پاهایش را با آرامش روی هم انداخته بود و لیوان قهوهای در دست داشت.
اما درست لحظهای که آیلین وارد سالن شد، نگاهش آرام بالا آمد.
و مستقیم روی او نشست.
لعنت.
قلب آیلین بیاراده کوبید.
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد؛
نه تعجب، نه لبخند.
فقط همان نگاه نافذ و سنگین.
انگار دوباره سکوت اتاق ظهر بینشان زنده شده بود.
آیلین سریع نگاهش را دزدید و کنار خواهرش نشست.
اما زیادی دیر شده بود.
مادر نامجون با لبخند گفت:
خانم کیم:آیلین جان، بالاخره بیدار شدی؟ تهیونگم تازه اومده بود پایین.
آیلین حس کرد گلویش خشک شد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از لیوانش بگیرد، آرام جرعهای نوشید.
و همین خونسردیِ بیشازحدش، بیشتر عصبیاش میکرد.
نامجون ناگهان با لبخند رو به برادرش کرد.
نامجون:راستی... شما دوتا قبلاً همدیگه رو دیده بودین، نه؟
سکوت.
فقط برای یک ثانیه.
اما همان یک ثانیه کافی بود تا تنش در هوا پخش شود.
آیلین ناخودآگاه سرش را بالا آورد.
و مستقیم با نگاه تهیونگ روبهرو شد.
آن مرد لعنتی حتی پلک هم نمیزد.
مادر آیلین با کنجکاوی گفت:
خانم ای:جدی؟ کِی؟
آیلین سریع گفت:
+نه... یعنی... فقط
اما تهیونگ همان لحظه حرفش را برید.
ــ آره.
صدای بمش آرام بود، اما مثل همیشه قدرت عجیبی داشت.
همه نگاهها سمت او برگشت.
تهیونگ خیلی خونسرد تکیه داد و ادامه داد:
ــ یهبار همو دیدیم.
آیلین اخم ریزی کرد.
«یهبار؟»
آن برخورد کوتاه اصلاً معمولی نبود.
خواهر آیلین خندید.
سلین:وای، دنیا چقدر کوچیکه.
اما آیلین میدانست تهیونگ عمداً دارد ساده نشانش میدهد.
و این بیشتر حرصش میداد.
پدر نامجون با خنده گفت:
اقای کیم:تهیونگ اصولاً با کسی گرم نمیگیره. عجیبه یادش مونده.
گوشهی لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت.
نگاهش هنوز روی آیلین بود.
ــ بعضی آدما سخت فراموش میشن.
ضربان قلب آیلین برای لحظهای ایستاد.
او این حرف را جلوی همه زد.
اما لحنش آنقدر کنترلشده بود که هیچکس متوجه معنای پنهانش نشد.
هیچکس... جز خود آیلین.
دستش را مشت کرد و سعی کرد بیتفاوت بماند.
لع៸៸نتی.
تهیونگ دقیقاً میدانست چطور عصبیاش کند.
نامجون که از فضای سنگین چیزی نفهمیده بود، خندید و گفت:
نامجون:خب این خوبه. حداقل آشنایی اولیه هست و فردا توی مهمونی راحتتر میگذرونین.
تهیونگ آرام نگاهش را از آیلین گرفت.
ــ شاید.
فقط یک کلمه.
اما آن نگاه آخرش...
آن مکث کوتاهش روی صورت آیلین...
باعث شد دختر کاملاً مطمئن شود که این مرد، قرار نیست به همین راحتی از کنار او رد شود.
- ۱.۸k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط