Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۳۹…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
ات: آره یجوری مخوش زدم که دیگه نمیتونه به هیچ دختری نگاه کنه
جونکوک: چه پسر زن زلیلی بود
فاصله بین هم رو بیشتر از بین برد و چنان که تو صورت هم نفس های هاشون میخورد گفت
ات: خیلی .. گاهی وقتا میخواهم بخورمش
جونکوک: بخوریش .. اگه اون ترو خورد چی. ها
صورتش را بیشتر به صورت دخترک نزدیک کرد و آن هم با یا لبخند ای که میکرد دست هایش را قاب صورت معشوق اش گرفت و به پشت اش دراز کشید و از معشوق اش درخواست دراز کشیدن رو خودش را خواست
بدونه هیچ گونه حرفی درخواست اش را قبول کرد وقتی روش خیمه زد
شروع به قفل کردن پهلو ها و ترقه هایش شد و صدا خنده های دخترک بالا و بالا تر میرفت بیشتر میخندید و میگفت ( هی..) باز هم خندیدن و دخترک با خنده گفت ( آخ .. ولم کن )
جونکوک: میخواهی بخورمت آره ..
در یهویی باز شد و هر دو سکوت کردن و سمته در چشم دوختن
جو هیوک: دا کیونگ ببین مثلا پنچ ماه حالمست
دا کیونگ بلافاصله وارد اتاق شد تنها سری تکون داد و چوت چوتی نسار ات و جونکوک کرد
دا کیونگ: برای یک زن حامله این خیلی ضرر داره مگه نمیدونی
جونکوک با همان حالت که روی دخترک خیمه زده بود با اخم گفت
جونکوک: زنه منه به شما چه
دخترک با حالت خجالت زده آروم زمزمه کرد
ات: پاشو از رو من
جونکوک پفی کشید و روی تخت نشست دخترک زود حوله ای که دورش سوست شده بود را با دست هایش گرفت ..
ات: ببخشید ..
جو هیوک: جونکوک پاشو بیا کارت دارم
جو هیوک و دا کیونگ دیگر هیچ گونه حرفی نداشتن و از اتاق خارج شدن
جونکوک: عجب زندگی تو اتاق خودم هم راحت نیستم
ات: خوب راست میگه دیگه ببین جی جی حتما خجالت کشیده
جونکوک متعجب گفت
جونکوک: چی واقعا باید بهم میگفتی
دخترک خنده ای سر داد و گفت
ات: شوخی کردم همین جوری حرفی زدم مااااا
جونکوک : پس که اینطور
دخترک به یاد سوالی افتاد زود سمته جونکوک چشم دوخت و کنجکاو گفت
ات: جونکوکم
جونکوک: باز چی شده
ات: چرا اسم این عمارت خاکستری هستش مگه کله عمارت به رنگ طلایی نیستش
جونکوک دوباره بر روی تخت نشست. و دست های دخترک را در دست خودش گرفت بوسی ریزی رو پشت دستش گذاشت
جونکوک: قسش مفصله ..
ات: میخواهم گوش بدم
جونکوک: خسته میشی
دخترک زود جونکوک را هول داد سمته تاج تخت و روی سینه اش دراز کشید
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۳۹…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
ات: آره یجوری مخوش زدم که دیگه نمیتونه به هیچ دختری نگاه کنه
جونکوک: چه پسر زن زلیلی بود
فاصله بین هم رو بیشتر از بین برد و چنان که تو صورت هم نفس های هاشون میخورد گفت
ات: خیلی .. گاهی وقتا میخواهم بخورمش
جونکوک: بخوریش .. اگه اون ترو خورد چی. ها
صورتش را بیشتر به صورت دخترک نزدیک کرد و آن هم با یا لبخند ای که میکرد دست هایش را قاب صورت معشوق اش گرفت و به پشت اش دراز کشید و از معشوق اش درخواست دراز کشیدن رو خودش را خواست
بدونه هیچ گونه حرفی درخواست اش را قبول کرد وقتی روش خیمه زد
شروع به قفل کردن پهلو ها و ترقه هایش شد و صدا خنده های دخترک بالا و بالا تر میرفت بیشتر میخندید و میگفت ( هی..) باز هم خندیدن و دخترک با خنده گفت ( آخ .. ولم کن )
جونکوک: میخواهی بخورمت آره ..
در یهویی باز شد و هر دو سکوت کردن و سمته در چشم دوختن
جو هیوک: دا کیونگ ببین مثلا پنچ ماه حالمست
دا کیونگ بلافاصله وارد اتاق شد تنها سری تکون داد و چوت چوتی نسار ات و جونکوک کرد
دا کیونگ: برای یک زن حامله این خیلی ضرر داره مگه نمیدونی
جونکوک با همان حالت که روی دخترک خیمه زده بود با اخم گفت
جونکوک: زنه منه به شما چه
دخترک با حالت خجالت زده آروم زمزمه کرد
ات: پاشو از رو من
جونکوک پفی کشید و روی تخت نشست دخترک زود حوله ای که دورش سوست شده بود را با دست هایش گرفت ..
ات: ببخشید ..
جو هیوک: جونکوک پاشو بیا کارت دارم
جو هیوک و دا کیونگ دیگر هیچ گونه حرفی نداشتن و از اتاق خارج شدن
جونکوک: عجب زندگی تو اتاق خودم هم راحت نیستم
ات: خوب راست میگه دیگه ببین جی جی حتما خجالت کشیده
جونکوک متعجب گفت
جونکوک: چی واقعا باید بهم میگفتی
دخترک خنده ای سر داد و گفت
ات: شوخی کردم همین جوری حرفی زدم مااااا
جونکوک : پس که اینطور
دخترک به یاد سوالی افتاد زود سمته جونکوک چشم دوخت و کنجکاو گفت
ات: جونکوکم
جونکوک: باز چی شده
ات: چرا اسم این عمارت خاکستری هستش مگه کله عمارت به رنگ طلایی نیستش
جونکوک دوباره بر روی تخت نشست. و دست های دخترک را در دست خودش گرفت بوسی ریزی رو پشت دستش گذاشت
جونکوک: قسش مفصله ..
ات: میخواهم گوش بدم
جونکوک: خسته میشی
دخترک زود جونکوک را هول داد سمته تاج تخت و روی سینه اش دراز کشید
- ۱۸.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط