فیک جدیددددددد

فیک جدیددددددد
᭙ꫀ ꪶꪮꪜꫀ ꪗꪮꪊ
℘1

ویو ات
یعنی چی الان من همه ی اینارو خواب دیدم اوففففف ولش حتما همینطوربوده دیگه
لیرا: لیا عزیزم بیا صبحونه بخور امروز باید بریم برای ثبت نام مدرسه ات
لیا( از اینجا به بعد ات رو لیا صدا میکنم): ب....باشه راستی اونی من چند سالمه
لیرا: خوبب تو ۱۶ سالته منم ۲۰
تنها چیزهایی که تو خوابم شبیه به الانم بودن قیافم و سنم بودن رفتم پایین ( اتاق لیا طبقه دوم خونه ی لیرا بود) و با لیرا صبحانه خوردیم که لیرا گفت
لیرا: واییی دیر شد خاک تو سرم لیا لیا پاشو پاشو برو حاضر شو
با عجله رفتم بالا در یه کمد و باز کردم که دیدم توش کلی لباس یه ست باحال درست کردم و عطر لیمویی که رو میز بود رو زدم و رفتم پایین
لیرا: تو کی انقدر خوشتیپ شدی ف کنم وقتی مغزت خورد به سنگ رو سلیقه‌ات هم تاثیر گذاشت
لیا: من از همون اولم خوشتیپ بودم
لیرا: باشه باشه بیا بریم دیر میشه
لیا: باشه امدم
باهم وارد مدرسه شدیم حیاطش از چیزی که تصور می‌کردم هم خوشگلتر بود و...ولی وقتی نگاهم افتاد به اون مرد یسری چیزا یادم آمد
( ویو ات
ولی بابا من میترسم ازش
پ/ت: ات دخترم نترس اتفاقی نمی افته فقط همراهش برو
ات: بابا اون یه آدم کش
پ/ت: نگران نباش زود میام دنبالت
ته: دختر کوچولو نمیای بریم )
وقتی به خودم امدم دیدم رو زمین افتادم
لیرا: لیا لیا خوبی عزیزم
لیا: ا.....آره تو برو من میرم تو حیاط بشینم
لیرا: مطمئنی
لیا: ا.....آره
لیرا: باشه عزیزم
رفتم رو یکی از صندلی ها نشستم دنبال یه جواب بودم اینجا چخبر اصن من کیم که یکی کنارم نشست
؟: خوش آمدی
لیا: مم.......تو که همون پسره ای
؟:تهیونگ کیم تهیونگ قاتلی که میترسیدی همراهش بری
لیا: ی...یعنی چی م.....من و نترسون
ته: نمی ترسونمت دارم جواب سوالت و میدم
لیا: تو مگه یه خواب نبودی
ته: نه تمام اونا واقعیت داشت
وقتی فکر کردم دیدم هیچی یادم نمیاد
وقتی به خودم امدم دیدم اون پسره رفته مونده بودم چی شده از ترس رفتم داخل مدرسه یکم دور بزنم کخ دوتا دختر و دیدم اونا همینکه من و دیدن آمدن سمتم
نادیا: سلام اسمت چیه اهل کجایی میای دوست شیم من اسمم نادیاست
راممونا: وای نادیا یکم آروم تر بدبخت تعجب کرد سلام خوبی من رامونا هستم ایشونم نادیا و شما
لیا: امم اسم من لیا
رامونا و نادیا: خوشحالم ار آشنایت
لیا : همچنین
رامونا : تو جدیدی بیا بریم مدرسه رو بهت نشون بدم
لیا: ب...باشه


تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد🧡🍁🍊
دیدگاه ها (۰)

پارت 46🌲 ویو آتآت با خنده گفت:ـ باشه دایی 😂🌿 ویو تهنمی‌دونم ...

فیک تهیونگ

- میگم میای بریم کافه تریا یک چیزی بخوریم + بریم من که کاری ...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

پارت‌۶:))فلش بک به وسط کلاس کوکات ویواز کوک اجازه گرفتم برم ...

شب تولدم فصل 3پارت 3ات: چیکار میکنی تو گوشیت؟ جونگ کوک: هیچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط