P8
P8
جئون پشت میز بزرگ و تیرهی دفترش نشسته بود. چراغهای کمنور، فضای اتاق را سنگینتر کرده بودند و چند پروندهی باز روی میز قرار داشت.
کانگ هنوز کنار در ایستاده بود.
جئون نگاهش را از پنجره گرفت.
— کانگ.
— بله، ارباب.
چند ثانیه سکوت کرد.
— اجوما رو بفرست دفترم.
— همین الان، ارباب.
کانگ سر خم کرد و از اتاق خارج شد.
چند دقیقه بعد، صدای ضربهای آرام به در خورد.
تق.
تق.
— ارباب؟
— بیا داخل.
در باز شد.
اجوما وارد شد و طبق عادت سرش را پایین آورد.
— فرمودید، ارباب؟
جئون به صندلی مقابلش اشاره نکرد.
فقط گفت:
— امروز طناز چهقدر کار کرد؟
اجوما لحظهای مکث کرد.
— از صبح زود تا همین چند دقیقه پیش، ارباب.
ابروهای جئون کمی درهم رفت.
— غذا؟
— ظهر کمی غذا خورد. شب هم...
مکث کرد.
— تقریباً چیزی نخورد.
جئون چند ثانیه ساکت ماند.
انگشتش آرام روی سطح میز ضرب گرفت.
— چرا؟
اجوما نگاهش را پایین انداخت.
— کار زیاد بود، ارباب. خودش هم اصرار داشت کارها رو تمام کنه.
جئون سرد پرسید:
— کسی مجبورش کرده بود؟
— خیر، ارباب.
— پس چرا کسی متوقفش نکرد؟
اجوما ساکت ماند.
جئون نگاهش را به او دوخت.
— از فردا، وقتی کارش تموم شد، میره غذا میخوره.
— چشم، ارباب.
— و استراحت.
اجوما سرش را بالا آورد.
جئون ادامه داد:
— نمیخوام کسی به خاطر کار این عمارت از پا بیفته.
اجوما لبخند بسیار کوچکی زد.
— چشم، ارباب.
جئون پروندهای را بست.
— چیز دیگهای هست؟
اجوما لحظهای مردد ماند.
— ارباب...
— بگو.
— دختر خیلی ترسیده.
جئون نگاهش کرد.
— باید هم بترسه.
اجوما چیزی نگفت.
جئون دوباره نگاهش را به پروندهها برگرداند.
— ولی ترسیدن دلیل نمیشه وظیفهش رو انجام نده.
— بله، ارباب.
اجوما سر خم کرد و به سمت در رفت.
قبل از خروج، صدای جئون دوباره بلند شد.
— اجوما.
— بله؟
— فردا صبح خودت بیدارش کن.
— چشم، ارباب.
در بسته شد.
جئون تنها ماند.
چند ثانیه بعد، نگاهش دوباره به پنجره رفت.
چراغ طبقهی غربی هنوز روشن بود.
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
اما جئون فقط یک جمله زیر لب گفت:
— احمق...
و برای اولین بار، پروندهای که جلویش بود، چند دقیقه بدون اینکه ورق بخورد باقی ماند.
جئون پشت میز بزرگ و تیرهی دفترش نشسته بود. چراغهای کمنور، فضای اتاق را سنگینتر کرده بودند و چند پروندهی باز روی میز قرار داشت.
کانگ هنوز کنار در ایستاده بود.
جئون نگاهش را از پنجره گرفت.
— کانگ.
— بله، ارباب.
چند ثانیه سکوت کرد.
— اجوما رو بفرست دفترم.
— همین الان، ارباب.
کانگ سر خم کرد و از اتاق خارج شد.
چند دقیقه بعد، صدای ضربهای آرام به در خورد.
تق.
تق.
— ارباب؟
— بیا داخل.
در باز شد.
اجوما وارد شد و طبق عادت سرش را پایین آورد.
— فرمودید، ارباب؟
جئون به صندلی مقابلش اشاره نکرد.
فقط گفت:
— امروز طناز چهقدر کار کرد؟
اجوما لحظهای مکث کرد.
— از صبح زود تا همین چند دقیقه پیش، ارباب.
ابروهای جئون کمی درهم رفت.
— غذا؟
— ظهر کمی غذا خورد. شب هم...
مکث کرد.
— تقریباً چیزی نخورد.
جئون چند ثانیه ساکت ماند.
انگشتش آرام روی سطح میز ضرب گرفت.
— چرا؟
اجوما نگاهش را پایین انداخت.
— کار زیاد بود، ارباب. خودش هم اصرار داشت کارها رو تمام کنه.
جئون سرد پرسید:
— کسی مجبورش کرده بود؟
— خیر، ارباب.
— پس چرا کسی متوقفش نکرد؟
اجوما ساکت ماند.
جئون نگاهش را به او دوخت.
— از فردا، وقتی کارش تموم شد، میره غذا میخوره.
— چشم، ارباب.
— و استراحت.
اجوما سرش را بالا آورد.
جئون ادامه داد:
— نمیخوام کسی به خاطر کار این عمارت از پا بیفته.
اجوما لبخند بسیار کوچکی زد.
— چشم، ارباب.
جئون پروندهای را بست.
— چیز دیگهای هست؟
اجوما لحظهای مردد ماند.
— ارباب...
— بگو.
— دختر خیلی ترسیده.
جئون نگاهش کرد.
— باید هم بترسه.
اجوما چیزی نگفت.
جئون دوباره نگاهش را به پروندهها برگرداند.
— ولی ترسیدن دلیل نمیشه وظیفهش رو انجام نده.
— بله، ارباب.
اجوما سر خم کرد و به سمت در رفت.
قبل از خروج، صدای جئون دوباره بلند شد.
— اجوما.
— بله؟
— فردا صبح خودت بیدارش کن.
— چشم، ارباب.
در بسته شد.
جئون تنها ماند.
چند ثانیه بعد، نگاهش دوباره به پنجره رفت.
چراغ طبقهی غربی هنوز روشن بود.
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
اما جئون فقط یک جمله زیر لب گفت:
— احمق...
و برای اولین بار، پروندهای که جلویش بود، چند دقیقه بدون اینکه ورق بخورد باقی ماند.
- ۱۸۷
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط