𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:48
(نیویورک، 6:34pm)
بالاخره رسیدند به مقصد..
+رسیدیم..
جوابی دریافت نکرد.
+کوک؟
کیم کمربندش را باز کرد و سمت پسر خم شد.
+خوابیدی، بچه؟
پسر خواب بود.. با دیدن قیافه معصوم او، کیم ناخواسته لبخندی زد..
ولی بعد متوجه واکنشش شد.
سر جایش نشست و دستی به صورتش کشید.
+بس کن.. بس کن عوضی، داری چیکار میکنی...
از ماشین پیاده شد و طرف در سمت پسر رفت.. در را باز کرد و پسر را به خودش تکیه داد.
کمربند او را هم باز کرد.
جونگکوک را همانطور در حالت خواب در آغوش گرفت (مدل عروس) و به داخل کلبه چوبی اما زیبا رفت.
در را با پایش باز کرد.. داخل رفت.
جئون مثل یک بچه خوابیده بود.. و این نزدیکی... این حس.. کیم داشت ضربات محکم قلبش را حس میکرد.
خیلی غریب بود..
بالاخره به اتاق رسیدند و داخل رفت، پسر را روی تخت گذاشت و به چهره اش خیره شد.
چشمان بادامی بسته اش... لب های خوش فرم و صورتی اش.. خال زیر لبش..
آن پسر پرستیدنی بود..
کیم به جلو خم شد.. نزدیک شد.. بوی عطر ملایمش بر مشام تهیونگ نشست..
مقاومتش ته کشید...
اما لب های او را نبوسید.
لب هایش خال زیر لب او را لمس کرد..
جونگکوک پیراهن کیم را در دست گرفت و دستش مشت شد..
-مامان...
تهیونگ کنار رفت و به صورت زیبای پسر خیره شد.
+تنهات نمیزارم... قول میدم، سنجاقک...
•
•
•
(عمارت مین، 8:52pm)
یونگی خسته از ماشینش پیاده شد و وارد عمارت شد.. صدای خنده های ضعیفی می آمد... کسی در سالن پذیرایی نبود.
یونگی رو به یکی از خدمتکار ها که مشغول گردگیری میز ها بود و متوجه حضور او نبود کرد.
•جیمین کجاست؟
خدمتکار که زنی جوان حدود 24 سال داشت با شنیدن صدای او خودش را جمع و جور کرد و صاف ایستاد، سرش را پایین انداخت.
*آقا-
•گفتم جیمین کجاست.. لالی؟
*ایشون.. ایشون پیش مهمونشون هستند.. تو حیاط خلوت-
یونگی ابرویی بالا انداخت.
•مهمون؟
ادامه دارد...
part:48
(نیویورک، 6:34pm)
بالاخره رسیدند به مقصد..
+رسیدیم..
جوابی دریافت نکرد.
+کوک؟
کیم کمربندش را باز کرد و سمت پسر خم شد.
+خوابیدی، بچه؟
پسر خواب بود.. با دیدن قیافه معصوم او، کیم ناخواسته لبخندی زد..
ولی بعد متوجه واکنشش شد.
سر جایش نشست و دستی به صورتش کشید.
+بس کن.. بس کن عوضی، داری چیکار میکنی...
از ماشین پیاده شد و طرف در سمت پسر رفت.. در را باز کرد و پسر را به خودش تکیه داد.
کمربند او را هم باز کرد.
جونگکوک را همانطور در حالت خواب در آغوش گرفت (مدل عروس) و به داخل کلبه چوبی اما زیبا رفت.
در را با پایش باز کرد.. داخل رفت.
جئون مثل یک بچه خوابیده بود.. و این نزدیکی... این حس.. کیم داشت ضربات محکم قلبش را حس میکرد.
خیلی غریب بود..
بالاخره به اتاق رسیدند و داخل رفت، پسر را روی تخت گذاشت و به چهره اش خیره شد.
چشمان بادامی بسته اش... لب های خوش فرم و صورتی اش.. خال زیر لبش..
آن پسر پرستیدنی بود..
کیم به جلو خم شد.. نزدیک شد.. بوی عطر ملایمش بر مشام تهیونگ نشست..
مقاومتش ته کشید...
اما لب های او را نبوسید.
لب هایش خال زیر لب او را لمس کرد..
جونگکوک پیراهن کیم را در دست گرفت و دستش مشت شد..
-مامان...
تهیونگ کنار رفت و به صورت زیبای پسر خیره شد.
+تنهات نمیزارم... قول میدم، سنجاقک...
•
•
•
(عمارت مین، 8:52pm)
یونگی خسته از ماشینش پیاده شد و وارد عمارت شد.. صدای خنده های ضعیفی می آمد... کسی در سالن پذیرایی نبود.
یونگی رو به یکی از خدمتکار ها که مشغول گردگیری میز ها بود و متوجه حضور او نبود کرد.
•جیمین کجاست؟
خدمتکار که زنی جوان حدود 24 سال داشت با شنیدن صدای او خودش را جمع و جور کرد و صاف ایستاد، سرش را پایین انداخت.
*آقا-
•گفتم جیمین کجاست.. لالی؟
*ایشون.. ایشون پیش مهمونشون هستند.. تو حیاط خلوت-
یونگی ابرویی بالا انداخت.
•مهمون؟
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط