کفشهایم را نمی خواهم ... وقتی کفش دارم ، پیاده زیاد راه م
کفشهایم را نمی خواهم ... وقتی کفش دارم ، پیاده زیاد راه میروم و چون احساس نمیکنم رفتنم را آنقدر دور می شوم که دگر یادم میرود از کدام مسیر رفته ام ... راه بازگشتی برایم نمی ماند و من تنها تر از این خواهم شد ... ولی ... وقتی کفش ندارم برایم خار میشود تمام جاده ... و من برای فرار از اینکه خاری در پایم فرو رود ... اینجا خواهم ماند در کنار تو ... در کنار تویی که تمام دنیایم هستی ... ولی اینک دنیایت را از من دور میخوانی ... میخواهی فراموشم کنی ... ولی من باز هم کنار تو میمانم ... چون تمام وجودم درگیر توست ... ترجیح میدهم اینجا باشم و دزدانه نگاهت کنم ... تا دور باشم و با خیال خوش و با پرسش از دیگران از حالت آگاه شوم ...
- ۱.۲k
- ۱۲ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط