اگر نقش رخت بر جان ندارم

اگر نقش رخت بر جان ندارم
به زلف کافرت ایمان ندارم

ز تو یک درد را درمان مبادم
اگر صد درد بی‌درمان ندارم

ز عشقت رازها دارم ولیکن
ز بی‌صبری یکی پنهان ندارم

صبوری را مگر معذور داری
دلی می‌باید و من آن ندارم

مرا گویی ز پیوندم چه داری
چه دارم جز غم هجران ندارم

گر از تو بوسه‌ای خواهم به جانی
تو گویی بوسهٔ ارزان ندارم

لبت دندانم از جا برکشیدست
چو گویی با لبت دندان ندارم


انوری
دیدگاه ها (۲۹)

صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان مادُرد دردش نوش کن گر می‌ بر...

دُرد درد دل بود درمان ماخوش بود دردی چنین با جان ماعشق او بح...

دل باز به عاشقی درافکندمبرداد به باد عهد و سوگندمپیوست به عش...

در دست غم یار دلارام بماندمهشیارترین مرغم و در دام بماندمبرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط