خون آشام تشنه به خون
( خون آشام تشنه به خون )
پارت دوم
ویو راوی :
وقتی که رفت داخل اتاقش هنوز داخل فکر تهیونگ بود و فکر میکرد ته یونگ فریبش داده ولی نمیدونه دقیقا یه روز واقعا مطمئن میشه که تهیونگ یه خون اشامه کوک با همین فکر که تهیونگ فریبش داده چشماش گرم شد و خوابید
صبح
ویو کوک ¥¥
وقتی بیدار شدم رفتم دستشویی بعدش رفتم پایین که به آجوما کمک کنم وقتی رفتم ، داشتم از پله ها میومدم پایین که یه نفر زد بهم نگاش که کردم یه دختره بود که خیلی لباس خدمتکاریش باز بود برگشت سمت منو به طور مسخره نگام کرد من از کنارش رد شدم صدام زد
دختره : هوی بچه ( به طور مسخره کردن )
کوک می خواست جوابش رو بده که تهیونگ از پشت کوک اومد و
ته یونگ : یونا کاری بهش نداشته باش تازه وارده ( سرد )
یونا : ارباب من که بهش کاری نداشتم ( با ناز و عشوه ) ( عوق چندش )
ته یونگ : برو به کارت برس ( سرد و یکم عصبی )
راوی : کوک هم رفت پیش آجوما و کمکش کرد کوک همینطور که داشت کمک اجوما میکرد
آجوما : پسرم من میرم داخل حیاط رو تمیز کنم
کوک : باشه ( لبخند )
آجوما رفت و کوک تنها شد که وقتی کوک یه بشقاب دستش بود یونا خودش رو به کوک زد و افتاد روی زمین ،
با صدای بلند گریه می کرد ( البته الکی بود ولی دلم میخواد بزنم دختره رو جرررر بدم نمیدونم چرا |: )
آجوما و خدمتکار های دیگه صدا رو شنیدن و رفتن سمت اشپزخونه همه درحالی داخل تعجب بودن و مخصوصا کوک که داشت با چشم های درشت شده به یونا نگاه می کرد ، در همین حین تهیونگ وارد اشپزخونه شد
ته یونگ : یونا چیشده صدات همه جای عمارت رو گرفته ؟ ( سرد و عصبی )
یونا : ارباب این پسره منو زد ( درحالی که داشت گریه مصنوعی میکرد )
کوک به تهیونگ نگاه کرد و با ترس گفت
کوک : ا...ارباب من کاری نکردم ( ترس )
تهیونگ بادیگارد هارو صدا زد تا کوک رو ببرن داخل انبار یا بهتره بگم اتاقی که اگه کسی داخل اون بره مرده یا زخمی بیرون میاد بادیگارد ها درحالی که داشتن کوک رو به سمت اون اتاق میبردن
کوک : ارباب راست میگم من کاری نکردم یونا خودش به من زد ( با داد و گریه شدید )
ته یونگ : خفه شو ( داد و عصبی )
بادیگارد ها کوک رو بردن داخل اون اتاق و در رو قفل کردن کوک فقط رفت یه گوش نشست و آروم گریه کرد بعد از چهار ساعت صدای در اتاق اومد کوک سرش رو بلند کرد دید که تهیونگه همون کسی که این بلا رو سرش آورد
ته یونگ : میبینم هنوز زنده ای ( پوزخند )
کوک بهش توجه نکرد که تهیونگ رفت سمتش و با دو انگشت چونه ی پسرک رو بالا آورد
ته یونگ : وقتی دارم باهات حرف میزنم نگام کن ( سرد )
کوک : ولم کن ، وقتی آوردیم اینجا فکر کردم از دست پدرم راحت شدم ولی نمیدونستم که دوباره گیر یه روانی دیگه میوفتم
ته یونگ نشست روبهرو روی پسر
ته یونگ : اگه روانی بودم الان زنده نبودی اون پدر بدبختت بخاطر پول تورو فروخت ( یکم عصبی )
کوک : میدونم ، و تو هم با اون فرقی نداری ( با تیکه انداختن )
ته یونگ عصبی بلند شد و شلاقی که به دیوار اون اتاق آویزان بود رو برداشت و محکم کوبید به بدن سفید کوک ، کوک از شدت درد به خودش پیچید
ته یونگ : حالا میفهمیم که کی روانی هست ، هربار که میزنم بشمار ( سرد و عصبی )
راوی : کوک تا صد شمرد و شاید هم بیشتر ، کمر کوک حسابی خونی شده بود که کوک دیگه نمیتونست راه بره که بیهوش شد
ته یونگ : بادیگاردا بیاین این رو ببرین داخل اتاق بزارین ( داد ، سرد ، عصبی )
بادیگارد ها کوک رو کشان کشان بردن داخل اتاقش و
گذاشتنش روی تخت
شب ¥
ویو کوک : با سوزش زیادی رو کمرم بیدار شدم ، وایسا ببینم مگه من الان داخل اون اتاق نبود ؟ آها یادم اومد من بیهوش شدم
راوی : کوک بلند شد و نشست روی تخت که یه نفر وارد اتاق شد بخاطر اینکه اتاق تاریک بود کوک نتونست درست ببینه که وقتی نزدیک شد کوک فهمیده که تهیونگه ، ته یونگ رفت سمت کوک و گردنش رو گاز گرفت و خون کوک رو خورد
کوک : ت...تو داری چیکار میکنی ؟ ( ترس )
ته یونگ : هیسس ، الان به خونت نیاز دارم..........
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم از رمان دوم هم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
پارت دوم
ویو راوی :
وقتی که رفت داخل اتاقش هنوز داخل فکر تهیونگ بود و فکر میکرد ته یونگ فریبش داده ولی نمیدونه دقیقا یه روز واقعا مطمئن میشه که تهیونگ یه خون اشامه کوک با همین فکر که تهیونگ فریبش داده چشماش گرم شد و خوابید
صبح
ویو کوک ¥¥
وقتی بیدار شدم رفتم دستشویی بعدش رفتم پایین که به آجوما کمک کنم وقتی رفتم ، داشتم از پله ها میومدم پایین که یه نفر زد بهم نگاش که کردم یه دختره بود که خیلی لباس خدمتکاریش باز بود برگشت سمت منو به طور مسخره نگام کرد من از کنارش رد شدم صدام زد
دختره : هوی بچه ( به طور مسخره کردن )
کوک می خواست جوابش رو بده که تهیونگ از پشت کوک اومد و
ته یونگ : یونا کاری بهش نداشته باش تازه وارده ( سرد )
یونا : ارباب من که بهش کاری نداشتم ( با ناز و عشوه ) ( عوق چندش )
ته یونگ : برو به کارت برس ( سرد و یکم عصبی )
راوی : کوک هم رفت پیش آجوما و کمکش کرد کوک همینطور که داشت کمک اجوما میکرد
آجوما : پسرم من میرم داخل حیاط رو تمیز کنم
کوک : باشه ( لبخند )
آجوما رفت و کوک تنها شد که وقتی کوک یه بشقاب دستش بود یونا خودش رو به کوک زد و افتاد روی زمین ،
با صدای بلند گریه می کرد ( البته الکی بود ولی دلم میخواد بزنم دختره رو جرررر بدم نمیدونم چرا |: )
آجوما و خدمتکار های دیگه صدا رو شنیدن و رفتن سمت اشپزخونه همه درحالی داخل تعجب بودن و مخصوصا کوک که داشت با چشم های درشت شده به یونا نگاه می کرد ، در همین حین تهیونگ وارد اشپزخونه شد
ته یونگ : یونا چیشده صدات همه جای عمارت رو گرفته ؟ ( سرد و عصبی )
یونا : ارباب این پسره منو زد ( درحالی که داشت گریه مصنوعی میکرد )
کوک به تهیونگ نگاه کرد و با ترس گفت
کوک : ا...ارباب من کاری نکردم ( ترس )
تهیونگ بادیگارد هارو صدا زد تا کوک رو ببرن داخل انبار یا بهتره بگم اتاقی که اگه کسی داخل اون بره مرده یا زخمی بیرون میاد بادیگارد ها درحالی که داشتن کوک رو به سمت اون اتاق میبردن
کوک : ارباب راست میگم من کاری نکردم یونا خودش به من زد ( با داد و گریه شدید )
ته یونگ : خفه شو ( داد و عصبی )
بادیگارد ها کوک رو بردن داخل اون اتاق و در رو قفل کردن کوک فقط رفت یه گوش نشست و آروم گریه کرد بعد از چهار ساعت صدای در اتاق اومد کوک سرش رو بلند کرد دید که تهیونگه همون کسی که این بلا رو سرش آورد
ته یونگ : میبینم هنوز زنده ای ( پوزخند )
کوک بهش توجه نکرد که تهیونگ رفت سمتش و با دو انگشت چونه ی پسرک رو بالا آورد
ته یونگ : وقتی دارم باهات حرف میزنم نگام کن ( سرد )
کوک : ولم کن ، وقتی آوردیم اینجا فکر کردم از دست پدرم راحت شدم ولی نمیدونستم که دوباره گیر یه روانی دیگه میوفتم
ته یونگ نشست روبهرو روی پسر
ته یونگ : اگه روانی بودم الان زنده نبودی اون پدر بدبختت بخاطر پول تورو فروخت ( یکم عصبی )
کوک : میدونم ، و تو هم با اون فرقی نداری ( با تیکه انداختن )
ته یونگ عصبی بلند شد و شلاقی که به دیوار اون اتاق آویزان بود رو برداشت و محکم کوبید به بدن سفید کوک ، کوک از شدت درد به خودش پیچید
ته یونگ : حالا میفهمیم که کی روانی هست ، هربار که میزنم بشمار ( سرد و عصبی )
راوی : کوک تا صد شمرد و شاید هم بیشتر ، کمر کوک حسابی خونی شده بود که کوک دیگه نمیتونست راه بره که بیهوش شد
ته یونگ : بادیگاردا بیاین این رو ببرین داخل اتاق بزارین ( داد ، سرد ، عصبی )
بادیگارد ها کوک رو کشان کشان بردن داخل اتاقش و
گذاشتنش روی تخت
شب ¥
ویو کوک : با سوزش زیادی رو کمرم بیدار شدم ، وایسا ببینم مگه من الان داخل اون اتاق نبود ؟ آها یادم اومد من بیهوش شدم
راوی : کوک بلند شد و نشست روی تخت که یه نفر وارد اتاق شد بخاطر اینکه اتاق تاریک بود کوک نتونست درست ببینه که وقتی نزدیک شد کوک فهمیده که تهیونگه ، ته یونگ رفت سمت کوک و گردنش رو گاز گرفت و خون کوک رو خورد
کوک : ت...تو داری چیکار میکنی ؟ ( ترس )
ته یونگ : هیسس ، الان به خونت نیاز دارم..........
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم از رمان دوم هم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
- ۲۸.۸k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط