سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان

سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
دیدگاه ها (۱)

به تو سلام می‌کنم کنار تو می‌نشینمو در خلوت تو شهر بزرگ من ب...

گفتم :هستے؟؟؟؟گفت :هستم .اما نبود .....ڪاش مےدانســـــــتتما...

باهـم بودن آدمهانه به نزدیکی" تن " هاستکه به نزدیکی " دل" ها...

قلوه سنگے مےگذارم جاےِ دلتا نلغزد … دیگر هرگز پاےِ دلهر ڪہ آ...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

«السلام علیک یا صاحب الزمان…ای مولای من، در این روزهایی که س...

«یا مولای من، یا صاحب الزمان!کاش باران بودی و همه نگران نیام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط