پارت اول

پارت اول
رین و ا.ت از بچگی باهم دوست بودند که ای رابطه دوستی با اعتراف رین به پایان رسید و جاشو به یک رابطه رومانتیک داد.
ولی یه روز همه همه چی به پایان رسید. ولی شاید همه چی هم نه؟ درسته؟
فلش بک به یه ماه پیش
رین خسته و کوفته از تمرین داشت بر میگشت.
که یهو ا.ت بهش زنگ زد. جواب داد ولی در واقع ا.ت نبود بلکه برادر ا.ت، ا.ب بود(اسم برادر) و صدایش بغض داشت
_رین...نمیدونم چجوری بهت بگم (سلامت کو ای برادر؟)
_چی شده؟ (حداقل‌ تو بگو سلام)
_ا.ت...
_ا.ت چی؟
_مرده.... تصادف کرده
در اون لحظه، دنیا برای پسرک ایستاد. نه! نه! نه! نه! این یکی از شوخی های ا.ت بود. درسته؟ بالاخره اون خیلی شیطون بود. این شوخی خوبی نبود. حتما یه جایی ا.ت داشت به رین می خندید
_رین.. اونجایی؟
_ب.... بله
_متاسفم ا.ب سان
_منم. آدرس مراسم رو بهت میگم
_باشه. خداحافظ
_خدافظ
و قطع کرد.
خلاصه فردا رفت مراسم
در تابوت بسته بود. شاید ا.ت اونجا نبود. قطعا نبود. نباید می‌بود. دختری که تمام عمرش میشناختش و دوسش داشت، نباید اونجا می‌بود
روز ها گذشت. حالا 1 ماه از مرگ دخترک بیچاره می‌گذشت.
رین سعی می‌کرد بهش فکر نکنه. با فوتبال و درس خودشو مشغول می‌کرد تا به دخترک فکر نکنه. ولی... خیلی موفق نبود.
روزی نبود بهش فکر نکنه.
تا اون روز رسید.اون روز همه چی تغیر کرد
اتفاقی رین رفته بود جایی که اولین بار ا.ت رو دید. اونجا یه دخترک قد کوتاه زیبا دید
با موهای موج دار کاراملی که روی شونه هایش ریخته بود با چشم هایی سبز همچون زمرد. و پیرهنی سفید بسیار زیبا همچون برف.
او شبیه ا.ت بود. نه خودش بود.
دخترک برگشت و وقتی رین رو دید لبخندی زد و گفت :سلام رین چان!
دیدگاه ها (۶)

سناریو بلولاک

پارت ششماز دید گوجو ساکیکوالان هر چهارتامون در تمرین با سال ...

هیچی تصمیم گرفتم یه رمان چند پارتی از رین جان بسازممم.این هم...

روز دختر مبارکههه

پارت یک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط