Under the moonlight
Under the moonlight
...p۹
قهوه با شیر یا خالی؟
-ترجیحا خالی
سمت میز راهنماییش کرد.کتش رو روی چوب لباسی انداخت و پالتو خودش رو هم کنارش.رفت و دوتا لیوان قهوه درست کرد و شیرینی هایی که تو یخچال داشت رو کنارشون گذاشت.(اگه منو دوستم بریم تو یه خونه قول میدم همیشه تو یخچال شیرینی باشه😔😅)
بفرمایید
-ممنون
نشستن و شروع به خوردن کردن.
-فردا چجوری میای شرکت ؟
چطور؟
-خب ماشینت اونجاس
چون ساعت نه باید بیام اول ساعت ۸ میرم دنبال تعمیر کار بعد میارمش اونجا.
-اها
یک ساعتی با هم صحبت میکردن و هرین سعی میکرد نگاهش نکنه.
این لحظات رو خیلی دوست داشت.چرا؟
شاید چون تو خونه تنها نیست و سرگرمه.ولی خب...خوب میدونست دلش میخواد این لحظات بیشتر بشن.
-خب من دیگه برم
باشه هر جور راحتین.
تا دم در بدرقش کرد.مطمئن شد که رفت و لباس های راحتی پوشید.تلوزیون رو روشن کرد.ساعت ۹ بود.قطعا تا حالا قرار لینا تموم شده بود.بهش زنگ زد
الو سلام
×سلام.چیشده
هنوز سر قراری
×نه ولی خیلی خوشحالم
چرا؟چیشد؟
×میام خونه تعریف میکنم
میگم کی میای؟
×ده دیقه دیگه خونم.چطور
امشب غذا با تو عه هاااا
×بله حواسم هست
خب باش.منتظرم
به فیلم دیدن مشغول شد...
ساعت ² و ³⁰ بامداد
به ماه نگاه کرد.یکی اژ قشنگ ترین عناصر توی دنیا بود! هم خودش هم ماه.یه شیطان،با صدا و چهره ی بهشتی!
عجیبه!!
خوابش نمیبرد و نمیخواست پیش هرین بره.شاید دوباره بهش اسیب بزنه.رگاش قرمز و نورانی بشه و بمیره!
وقتی یه ادم نفرین شده به یک شیطان عاشق کسی بشه که دوسش نداره،با نزدیک شدن به اون شخص اسیب میزنه!
از خودش بدش میومد.چرا حق عاشق شدن رو از خودش گرفت؟
اون الان هنوز ۲۷ سالش بود.البته چون از وقت تلسم تا حالا پیر نشده.از نظر چهره و اندام و هر چیز دیگه ای ،هنوز ۲۷ سالش بود.
بعد اون شب که دیگه به عنوان انسان از خواب بیدار نشد،هنوز همون شکل و همون سن مونده!
...p۹
قهوه با شیر یا خالی؟
-ترجیحا خالی
سمت میز راهنماییش کرد.کتش رو روی چوب لباسی انداخت و پالتو خودش رو هم کنارش.رفت و دوتا لیوان قهوه درست کرد و شیرینی هایی که تو یخچال داشت رو کنارشون گذاشت.(اگه منو دوستم بریم تو یه خونه قول میدم همیشه تو یخچال شیرینی باشه😔😅)
بفرمایید
-ممنون
نشستن و شروع به خوردن کردن.
-فردا چجوری میای شرکت ؟
چطور؟
-خب ماشینت اونجاس
چون ساعت نه باید بیام اول ساعت ۸ میرم دنبال تعمیر کار بعد میارمش اونجا.
-اها
یک ساعتی با هم صحبت میکردن و هرین سعی میکرد نگاهش نکنه.
این لحظات رو خیلی دوست داشت.چرا؟
شاید چون تو خونه تنها نیست و سرگرمه.ولی خب...خوب میدونست دلش میخواد این لحظات بیشتر بشن.
-خب من دیگه برم
باشه هر جور راحتین.
تا دم در بدرقش کرد.مطمئن شد که رفت و لباس های راحتی پوشید.تلوزیون رو روشن کرد.ساعت ۹ بود.قطعا تا حالا قرار لینا تموم شده بود.بهش زنگ زد
الو سلام
×سلام.چیشده
هنوز سر قراری
×نه ولی خیلی خوشحالم
چرا؟چیشد؟
×میام خونه تعریف میکنم
میگم کی میای؟
×ده دیقه دیگه خونم.چطور
امشب غذا با تو عه هاااا
×بله حواسم هست
خب باش.منتظرم
به فیلم دیدن مشغول شد...
ساعت ² و ³⁰ بامداد
به ماه نگاه کرد.یکی اژ قشنگ ترین عناصر توی دنیا بود! هم خودش هم ماه.یه شیطان،با صدا و چهره ی بهشتی!
عجیبه!!
خوابش نمیبرد و نمیخواست پیش هرین بره.شاید دوباره بهش اسیب بزنه.رگاش قرمز و نورانی بشه و بمیره!
وقتی یه ادم نفرین شده به یک شیطان عاشق کسی بشه که دوسش نداره،با نزدیک شدن به اون شخص اسیب میزنه!
از خودش بدش میومد.چرا حق عاشق شدن رو از خودش گرفت؟
اون الان هنوز ۲۷ سالش بود.البته چون از وقت تلسم تا حالا پیر نشده.از نظر چهره و اندام و هر چیز دیگه ای ،هنوز ۲۷ سالش بود.
بعد اون شب که دیگه به عنوان انسان از خواب بیدار نشد،هنوز همون شکل و همون سن مونده!
- ۴.۹k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط