انقدر موبایلم زنگ خورد که عصبی شدم دست بردار نبود با چشای

انقدر موبایلم زنگ خورد که عصبی شدم دست بردار نبود با چشای بسته دنبالش می گشتم تا پیداش کردم چشام به زور باز کردم وجواب دادم
- بله
- سلام آقای تنبل هنوز خوابی ؟!
- سلام
- صدات چقدر خماره عزیزم... حوس کردم بریم بیرون
- خستم شراره ...
- حتا برای من
- باور کن خیلی خستم تا دیروقت مهمونی بودیم اومدم خونه جنگ ودعوا بابا رو که می شناسی
- اووووووف ...بابای تو کی دست از سرت بر میداره
- تو کی دست از سرم بر می داری
مثله همیشه صداش رو دلفریب کرد وگفت : هیچ وقت ...
- سنگ دل
- محمدم
- هووووم .
- هووووم چیه امشب شام بریم بیرون دیگه
- باشه بابا کچلم کردی
-تاوانشو میدی محمد
- خیلی وقته که رد دادم آتیش بگیره خونتون شراره
مستانه خندید گوشی رو قطع کردم یه راست رفتم حمام یه دوش گرفتم بعدم اومدم بیرون لباس پوشیدم وکیف وسویچ ماشینو وموبایلمو برداشتم خدا رو شکر کسی تو خونه نبود زود سوار ماشین شدم وبا سرعت رفتم طرف خونه شراره
سر کوچشون منتظر بودم تا بلاخره اومد
- خوبی محمدم
-کو سلامت
- سلام
-کجا بریم
یکم فکر کرد وگفت : کنار رودخونه
- شام چی من خیلی گشنمه می تونم یه دختر درسته قورت بدم .
با اخم نگام کرد وگفت : اشتهات زیاد شده یا بخاطر مستی دیشبه
- هر جور دوست داری همون برداشت کن
- کم کم دارم ازت می ترسم محمد
- بعد پنج سال از محمدت می ترسی
لبخند زد
اخم کردم
- چی شد باز آقا بداخلاقه
- اون پسره کی بود دیشب باهاش حرف می زدی
- کدومش
- همون پسره که چشاش اندازه بادوم بود
- تو که دیشب حال خودتو نداشتی
برگشتم نگاش کردم رنگش پریده بود منو می شناخت فقط برای خودش مهربون بودم تا حالاهیچ زنی رو تو زندگیم راه ندادم ولی اگه عصبی می شدم دیگه محمدش می شد هیولا
- جوابم چی شد
- ساسان بود برادر سامان داشت در مورد دانشگاه حرف می زد
- آها
می دونستم دروغ میگه ولی فعلا آرامش قبل از طوفان بود هیچ چیز نمی تونست جلو منو بگیره جلو هدفمو که بخاطرش چهارساله همه چیزمو زیر پا گذاشتم
رفتیم یه رستوران سنتی خیلی نگاه ها رومون بود مخصوصا دخترا اون همیشه حسادت می کرد نشستیم رو میز چهار نفره
منو رو برداشتم وگفتم : چی می خوری
- محمد
- هان
- باز تو برزخی شدی
گفتم چی می خوری
- از من ناراحتی
منورو گرفتم طرفش وگفتم : من بختیاری می خورم
- محمدم ...
- بسه دیگه شراره چرا انقدر توزیع میدی
- می شناسمت
- پس اگه می شناسیم ساکت شو
دیدگاه ها (۵)

تو سکوت شام خوردیم معلوم بود حسابی استرس داره چیزی نگفتم بزا...

تا پام رو گذاشتم داخل همه نگاها برگشت روی من- سلام بابا سری ...

زن عمو مهربون بود همیشه دوسش داشتم ولی دوست نداشتم عروسش بشم...

تو اتاقم نشسته بودم ونگاهم به انگشتر روی دستم بودیعنی چی مگه...

𝑝𝑎𝑟𝑡24بلخره غذاشون تموم شد نیلا رفت بیرون جیمین حساب کرد و ا...

پارت ۴ از رمان عشق یا نفرت

الکس &پارت ۴در یک نگاهجی جی٪&گفت باید سوار ماشین من بشی و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط