چند پارتی
چند پارتی
پارت ۳
با شنیدن حرف تهیونگ، از پشت دیوار بیرون اومدم.
— از کِی فهمیدی اینجام؟
تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد.
— از وقتی صدای قدمهات رو شنیدم.
اخم کردم.
— پس چرا چیزی نگفتی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— چون میخواستم ببینم تا کجا گوش میدی.
صورتم داغ شد.
— من فقط...
حرفم نصفه موند.
تهیونگ بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد.
آن شب بارون شدیدی گرفت.
وقتی از کلاس بیرون اومدم، فهمیدم چترم رو جا گذاشتم. جلوی در ایستاده بودم و به بارون نگاه میکردم که صدایی از پشت سرم اومد:
— نمیری؟
برگشتم.
تهیونگ بود.
چترش رو بالای سرم گرفت.
— بیا.
با تعجب گفتم:
— خودت چی؟
— من خیس شدن رو دوست دارم.
— دروغ میگی.
لبخند زد.
— خیلی خوب... پس بیا زیر چتر.
چند قدم با هم راه رفتیم.
ناگهان پام سر خورد.
قبل از اینکه زمین بخورم، تهیونگ دستم رو گرفت و من افتادم توی آغوشش.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
آروم گفت:
— خوبی؟
سرم رو تکون دادم.
اما وقتی خواستم ازش فاصله بگیرم، دستم رو محکمتر گرفت.
— صبر کن...
نگاهش کردم.
چشمهاش دیگه سرد نبود.
آروم گفت:
— من واقعاً ازت متنفر نیستم.
قلبم تندتر زد.
— پس از چی میترسی، تهیونگ؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو دزدید.
— از اینکه یه روز بفهمی چقدر دوستت دارم... و دیگه نخوای کنارم باشی.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
پارت ۳
با شنیدن حرف تهیونگ، از پشت دیوار بیرون اومدم.
— از کِی فهمیدی اینجام؟
تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد.
— از وقتی صدای قدمهات رو شنیدم.
اخم کردم.
— پس چرا چیزی نگفتی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— چون میخواستم ببینم تا کجا گوش میدی.
صورتم داغ شد.
— من فقط...
حرفم نصفه موند.
تهیونگ بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد.
آن شب بارون شدیدی گرفت.
وقتی از کلاس بیرون اومدم، فهمیدم چترم رو جا گذاشتم. جلوی در ایستاده بودم و به بارون نگاه میکردم که صدایی از پشت سرم اومد:
— نمیری؟
برگشتم.
تهیونگ بود.
چترش رو بالای سرم گرفت.
— بیا.
با تعجب گفتم:
— خودت چی؟
— من خیس شدن رو دوست دارم.
— دروغ میگی.
لبخند زد.
— خیلی خوب... پس بیا زیر چتر.
چند قدم با هم راه رفتیم.
ناگهان پام سر خورد.
قبل از اینکه زمین بخورم، تهیونگ دستم رو گرفت و من افتادم توی آغوشش.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
آروم گفت:
— خوبی؟
سرم رو تکون دادم.
اما وقتی خواستم ازش فاصله بگیرم، دستم رو محکمتر گرفت.
— صبر کن...
نگاهش کردم.
چشمهاش دیگه سرد نبود.
آروم گفت:
— من واقعاً ازت متنفر نیستم.
قلبم تندتر زد.
— پس از چی میترسی، تهیونگ؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو دزدید.
— از اینکه یه روز بفهمی چقدر دوستت دارم... و دیگه نخوای کنارم باشی.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۵۱۳
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط