چند پارتی(عشق فراموش شده)
چند پارتی(عشق فراموش شده)
پارت ۹
یونگی پشت در اتاق جیمین ماند.
دستش را روی در گذاشته بود، اما نمیتوانست بازش کند.
چیزی فلجش کرده بود.
عصبانیت از دوستانش. سردرگمی از حقیقتی که تازه فهمیده بود. و ترسی که نمیخواست اسمش را بیاورد؛ ترس از این که مبادا جیمین را دوست داشته باشد و نتواسته به خاطر بیاورد.
آهسته در را باز کرد.
جیمین روی تخت نشسته بود، زانوها را بغل کرده، صورتش را توی دستهایش فرو کرده بود.
لباس نازکش چروک شده بود. موهایش به هم ریخته.
صدای پاهای یونگی را شنید، اما سرش را بلند نکرد.
یونگی کنارش روی تخت نشست. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.
سکوت طولانی شد.
تا اینکه یونگی با صدایی که خش دار شده بود گفت:
«چرا بهم نگفتی؟»
جیمین سرش را بلند کرد. چشمهایش قرمز بود، صورتش خیس اشک.
«کی باید میگفتم؟ همون شبی که خریدم؟ وقتی گفتی اطاعت و سکوت؟ یا وقتی گفتی حالت بهم میخوره؟»
یونگی زبانش را گاز گرفت.
جیمین ادامه داد: «دوتا ساله دارم تنها زندگی میکنم با خاطراتی که فقط مال منن. تو هیچی یادت نیست، یونگی. حتی اسم منو. من بردهات شدم، نه به خاطر این که مجبورم کردن... به خاطر این که میخواستم بمونم. امیدوار بودم یه روز یادت بیاد.»
صدای جیمین شکست.
یونگی نگاهش کرد. دستش را بلند کرد و اشک را از صورت جیمین پاک کرد.
همان حرکت توی مغزش پیچید. یک فلش. باران. همان صورت. همان اشک. همان دست.
یونگی نفسش بند آمد.
«جیمین... من یه چیزی حس میکنم. نمیدونم چیه. نمیتونم اسمش رو بذارم. اما...»
جیمین به چشمانش نگاه کرد.
«اما چی؟»
«اما وقتی گریه میکنی، دلم میخواد دنیا رو آتش بزنم. و این حس رو نسبت به هیچ کس دیگهای ندارم.»
جیمین گریهاش بیشتر شد. این بار اما از جنس دیگری بود. از جنس امید.
پارت ۹
یونگی پشت در اتاق جیمین ماند.
دستش را روی در گذاشته بود، اما نمیتوانست بازش کند.
چیزی فلجش کرده بود.
عصبانیت از دوستانش. سردرگمی از حقیقتی که تازه فهمیده بود. و ترسی که نمیخواست اسمش را بیاورد؛ ترس از این که مبادا جیمین را دوست داشته باشد و نتواسته به خاطر بیاورد.
آهسته در را باز کرد.
جیمین روی تخت نشسته بود، زانوها را بغل کرده، صورتش را توی دستهایش فرو کرده بود.
لباس نازکش چروک شده بود. موهایش به هم ریخته.
صدای پاهای یونگی را شنید، اما سرش را بلند نکرد.
یونگی کنارش روی تخت نشست. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.
سکوت طولانی شد.
تا اینکه یونگی با صدایی که خش دار شده بود گفت:
«چرا بهم نگفتی؟»
جیمین سرش را بلند کرد. چشمهایش قرمز بود، صورتش خیس اشک.
«کی باید میگفتم؟ همون شبی که خریدم؟ وقتی گفتی اطاعت و سکوت؟ یا وقتی گفتی حالت بهم میخوره؟»
یونگی زبانش را گاز گرفت.
جیمین ادامه داد: «دوتا ساله دارم تنها زندگی میکنم با خاطراتی که فقط مال منن. تو هیچی یادت نیست، یونگی. حتی اسم منو. من بردهات شدم، نه به خاطر این که مجبورم کردن... به خاطر این که میخواستم بمونم. امیدوار بودم یه روز یادت بیاد.»
صدای جیمین شکست.
یونگی نگاهش کرد. دستش را بلند کرد و اشک را از صورت جیمین پاک کرد.
همان حرکت توی مغزش پیچید. یک فلش. باران. همان صورت. همان اشک. همان دست.
یونگی نفسش بند آمد.
«جیمین... من یه چیزی حس میکنم. نمیدونم چیه. نمیتونم اسمش رو بذارم. اما...»
جیمین به چشمانش نگاه کرد.
«اما چی؟»
«اما وقتی گریه میکنی، دلم میخواد دنیا رو آتش بزنم. و این حس رو نسبت به هیچ کس دیگهای ندارم.»
جیمین گریهاش بیشتر شد. این بار اما از جنس دیگری بود. از جنس امید.
- ۳۹۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط