مادرش آلزایمر داشت...

مادرش آلزایمر داشت...

بهش گفت: مادر یه بیماری داری، باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان!

مادر گفت: چه بیماریی؟
گفت: آلزایمر...
گفت: چی هست؟!؟
گفت:
یعنی همه چیو فراموش میکنی!
گفت: انگار خودتم همین بیماریو داری؟!؟
گفت: چطور؟
گفت: انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم؟!؟
چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی!
قامت خم کردم تا قد راست کنی...

پسر رفت توی فکر...

برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...
مادر گفت: برای چی؟
گفت: به خاطر کاری که میخواستم بکنم!
مادر گفت:
من که چیزی یادم نمیاد!......به سلامتی همه مادرا
دیدگاه ها (۱)

سناریو جونگکوک

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

پارت ۴۷

سناریو تایجو

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 22_مامان هر غلطی بخو...

KIM V

سناریو ایزانا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط