رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت²⁹
کنم بیا ببینم ،با تنه به سپنتا منظورم بودش برگشتم گفتم=نه شوکت خانوم بخاطر وجود بعضی از آدمای نحس تو زندگیمه ،سپنتا فهمید خودش رو میگم گفت=بیا بشین صبحونه رو بخور ،گفتم=میل ندارم ،داشتم میرفتم سمت آشپزخونه گفت=همین الان میای میشینی سر میز ،برگشتم با لجبازی گفتم=نمیام. گفت=داری باز عصابم رو بهم میریزی ،ترسیدم باز بخاد کاری کنه رفتم سمت میز ستاره اصن حواسش نبود سپنتا اینجاست به راه رفتن من نگاه کرد قه قه زد گفت=دختر مگه کردنت اینجور راه میری، یهو سپنتا رو دید گفت=سلام ارباب معذرت میخام ،سپنتا اشاره کرد برو بعد خندید به حرف ستاره ستاره اسکله نمیدونست که واقعن منو کردن خاک تو سرش عن گوه ابرو ریز.....
پارت²⁹
کنم بیا ببینم ،با تنه به سپنتا منظورم بودش برگشتم گفتم=نه شوکت خانوم بخاطر وجود بعضی از آدمای نحس تو زندگیمه ،سپنتا فهمید خودش رو میگم گفت=بیا بشین صبحونه رو بخور ،گفتم=میل ندارم ،داشتم میرفتم سمت آشپزخونه گفت=همین الان میای میشینی سر میز ،برگشتم با لجبازی گفتم=نمیام. گفت=داری باز عصابم رو بهم میریزی ،ترسیدم باز بخاد کاری کنه رفتم سمت میز ستاره اصن حواسش نبود سپنتا اینجاست به راه رفتن من نگاه کرد قه قه زد گفت=دختر مگه کردنت اینجور راه میری، یهو سپنتا رو دید گفت=سلام ارباب معذرت میخام ،سپنتا اشاره کرد برو بعد خندید به حرف ستاره ستاره اسکله نمیدونست که واقعن منو کردن خاک تو سرش عن گوه ابرو ریز.....
- ۸.۱k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط