جیهوپ ویو
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²²]
*جیهوپ ویو*
@میخوام... میخوام همه فکر کنن هیچکدوم از ما پرونده رو ادامه نمیدیم و از پرونده استعفا میدیم... در حالی که من میخوام... فقط خودم این پرونده رو ادامه بدم... تنهایی و... مخفیانه...
×چی؟ تنهایی؟ میدونی چقد خطرناکه؟
@میدونم... و تمام خبرشو به جون میخرم.
×جانگ تو دیوونه شدی؟
@رئیس خواهش میکنم...
با گفتن این حرفم، سومون با اخم بهم نگاه کرد و بعدش با حرص و فکی منقبض شده گفت.
×خیله خب... میزارم این کار رو بکنی...
لبخند زدم و بعدش سر تکون دادم. از اتاق بیرون رفتم. بعدش سومون هم بیرون اومد و به سمت اعضای تیمم که هر کدوم پشت میزشون نشسته بودن رفت و بلند کرد.
×تیم شمارهی یک... دیگه نیازی نیست پیگیر پروندهی کیم تهیونگ باشید...
$چ-چی؟ آخه چرا؟
×صلاح دونستم شما رو از این پرونده برکنار کنم.
عضو شمارهی دوم توی تیم: شما نمیتونین اینکار رو بکنین رئیس...
عضو شمارهی چهارم: اما... مسئولیتش رو به کی میدید؟ (هارو: مثلا جیهوپ اوله و سومین دوم و دو نفر دیگه هم بعدش هستن)
×فعلا مشخص نیست... شاید به ادارههای پلیس دیگه واگذار کنم.
$اما رئیس...
×صدا نشنوم...
همه ساکت شدن و خب... انتظار همینو داشتم... نگاه سومون بیش از حد مرگبار بود. وقتی سومون دید سرشون رو تکون دادن، برگشت و به دفترش رفت. منم به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم. در حالی که سرم رو پایین انداختم، متوجهی زمزمهی کارآموزای جدید که با همدیگه پچ پچ میکردن، شدم.
کارآموز اول: وقتی جانگ به اتاق رئیس رفت... رئیس اونا رو برکنار کرد.
کارآموز دوم: مشخصه که خودش استعفا داده.
کارآموز سوم: شبیه بزدلای ترسوعه.
کارآموز چهارم: آره... مشخصه که ترسیده... بیعرضهی احمق.
$خفه میشین یا نه؟ (با داد)
بعد از فریاد سومین، کل اداره توی سکوت مطلق فرو رفت.
*دا یون ویو*
روزها مثل برق و باد گذشت. اونقدر سریع اما سخت و پر مشغله که نفهمیدم کی شیش روز از اون روز شوم گذشت. روز که تهیونگ پاشو توی مرکز مون گذاشت. توی این چند روز، خانم رانگ انقد بهم کار سپرد و انقد بیمار داشتم که روزا سرم به شدت شلوغ بود، اونقدر شلوغ که حتی وقت سر خاروندن نداشتم. شبا هم با رسیدن به خونم، طوری مثل جنازهها روی تخت میوفتادم که انگار هر لحظه ممکن بود بمیرم. بالاخره امروز سرم یکم خالی بود و برای همین میتونستم توی دفترم استراحت کنم، یا توی وقتای آزادم با ا/ت صحبت کنم.
حداقل از ا/ت انتظار داشتم دربارهی اینکه کی با هم بیرون بریم و خوش بگذرونیم صحبت کنه اما... حرفش فقط از تهیو- یا همون به قول خودش "تاتا" بود. از حرفاش فهمیدم که امروز هفتمین جلسهاش رو باهاش داشت. اما با شنیدن اینکه به تهیونگ گفته باید جلساتش رو تمدید کنه و در روز دیگه از پشت بندش بیاد، خون به رگم خشک شد. این دختر واقعا دیوونست. در حالی که روی کاناپهی خونم نشسته بودم و به دیوار خیره شده بودم، به اینکه چقد خوش شانس بودیم که از دست اون زنده موندیم فکر میکردم.
بعد از مدتی فکر کردن، از خلاء بیرون اومدم و گوشیم رو از توی کیفم درآوردم و روشنش کردم. بعدش... با روشن کردن اینترنتم، موجی از پیام به گوشیم هجوم آورد. همشون خبرایی بودم که با خوندنشون بدنم یخ زد.
《فوری: قاتل سریالی کیم تهیونگ خانوادهی خودش رو به قتل رسونده.》
《آیا این حقیقته که کیم تهیونگ، توی شب کریسمس خانوادهی خودش و بعد یه زن بی گناه ۲۴ ساله رو کشته؟》
با دیدن این نوشته، چشمام گشاد شد و بعدش روی سایت زدم. توی سایت، عکس تهیونگ رو دیدم که انگار از طریق دوربینهای مدار بسته، از زاویه بالا گرفته شده بود و کلی متن زیرش نوشته بود.
《بر اساس اخبار جدید، کیم تهیونگ، توی شب کریسمس در منطقهی غربی سئول، توی خیابون شرقی که سرتا پا سیاهپوش بود و چاقوی خونی دستش بود، دیده شد.》
پایین تر، عکس سه جنازه بودن که زیرشون توضیحات بود. اون... پدرش... مادرش و اون زن؟ اون زن خیلی آشناست... وااااای... ن-نه...
این همون زنیه که زیر آپارتمان ا/ت کشته شد. یعنی... اون مرد ت-تهیونگ بود؟ اون... نفسم بند اومده بود... نمیدونستم باید چیکار کنم. تنها کاری که انجام دادم، ذخیره کردن اطلاعات سایت بود. باید فردا اینو به ا/ت نشون بدم.
امیدوارم خوشتون بیاد پرنسسام🤍
بدرودددد🤓☝️
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
*جیهوپ ویو*
@میخوام... میخوام همه فکر کنن هیچکدوم از ما پرونده رو ادامه نمیدیم و از پرونده استعفا میدیم... در حالی که من میخوام... فقط خودم این پرونده رو ادامه بدم... تنهایی و... مخفیانه...
×چی؟ تنهایی؟ میدونی چقد خطرناکه؟
@میدونم... و تمام خبرشو به جون میخرم.
×جانگ تو دیوونه شدی؟
@رئیس خواهش میکنم...
با گفتن این حرفم، سومون با اخم بهم نگاه کرد و بعدش با حرص و فکی منقبض شده گفت.
×خیله خب... میزارم این کار رو بکنی...
لبخند زدم و بعدش سر تکون دادم. از اتاق بیرون رفتم. بعدش سومون هم بیرون اومد و به سمت اعضای تیمم که هر کدوم پشت میزشون نشسته بودن رفت و بلند کرد.
×تیم شمارهی یک... دیگه نیازی نیست پیگیر پروندهی کیم تهیونگ باشید...
$چ-چی؟ آخه چرا؟
×صلاح دونستم شما رو از این پرونده برکنار کنم.
عضو شمارهی دوم توی تیم: شما نمیتونین اینکار رو بکنین رئیس...
عضو شمارهی چهارم: اما... مسئولیتش رو به کی میدید؟ (هارو: مثلا جیهوپ اوله و سومین دوم و دو نفر دیگه هم بعدش هستن)
×فعلا مشخص نیست... شاید به ادارههای پلیس دیگه واگذار کنم.
$اما رئیس...
×صدا نشنوم...
همه ساکت شدن و خب... انتظار همینو داشتم... نگاه سومون بیش از حد مرگبار بود. وقتی سومون دید سرشون رو تکون دادن، برگشت و به دفترش رفت. منم به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم. در حالی که سرم رو پایین انداختم، متوجهی زمزمهی کارآموزای جدید که با همدیگه پچ پچ میکردن، شدم.
کارآموز اول: وقتی جانگ به اتاق رئیس رفت... رئیس اونا رو برکنار کرد.
کارآموز دوم: مشخصه که خودش استعفا داده.
کارآموز سوم: شبیه بزدلای ترسوعه.
کارآموز چهارم: آره... مشخصه که ترسیده... بیعرضهی احمق.
$خفه میشین یا نه؟ (با داد)
بعد از فریاد سومین، کل اداره توی سکوت مطلق فرو رفت.
*دا یون ویو*
روزها مثل برق و باد گذشت. اونقدر سریع اما سخت و پر مشغله که نفهمیدم کی شیش روز از اون روز شوم گذشت. روز که تهیونگ پاشو توی مرکز مون گذاشت. توی این چند روز، خانم رانگ انقد بهم کار سپرد و انقد بیمار داشتم که روزا سرم به شدت شلوغ بود، اونقدر شلوغ که حتی وقت سر خاروندن نداشتم. شبا هم با رسیدن به خونم، طوری مثل جنازهها روی تخت میوفتادم که انگار هر لحظه ممکن بود بمیرم. بالاخره امروز سرم یکم خالی بود و برای همین میتونستم توی دفترم استراحت کنم، یا توی وقتای آزادم با ا/ت صحبت کنم.
حداقل از ا/ت انتظار داشتم دربارهی اینکه کی با هم بیرون بریم و خوش بگذرونیم صحبت کنه اما... حرفش فقط از تهیو- یا همون به قول خودش "تاتا" بود. از حرفاش فهمیدم که امروز هفتمین جلسهاش رو باهاش داشت. اما با شنیدن اینکه به تهیونگ گفته باید جلساتش رو تمدید کنه و در روز دیگه از پشت بندش بیاد، خون به رگم خشک شد. این دختر واقعا دیوونست. در حالی که روی کاناپهی خونم نشسته بودم و به دیوار خیره شده بودم، به اینکه چقد خوش شانس بودیم که از دست اون زنده موندیم فکر میکردم.
بعد از مدتی فکر کردن، از خلاء بیرون اومدم و گوشیم رو از توی کیفم درآوردم و روشنش کردم. بعدش... با روشن کردن اینترنتم، موجی از پیام به گوشیم هجوم آورد. همشون خبرایی بودم که با خوندنشون بدنم یخ زد.
《فوری: قاتل سریالی کیم تهیونگ خانوادهی خودش رو به قتل رسونده.》
《آیا این حقیقته که کیم تهیونگ، توی شب کریسمس خانوادهی خودش و بعد یه زن بی گناه ۲۴ ساله رو کشته؟》
با دیدن این نوشته، چشمام گشاد شد و بعدش روی سایت زدم. توی سایت، عکس تهیونگ رو دیدم که انگار از طریق دوربینهای مدار بسته، از زاویه بالا گرفته شده بود و کلی متن زیرش نوشته بود.
《بر اساس اخبار جدید، کیم تهیونگ، توی شب کریسمس در منطقهی غربی سئول، توی خیابون شرقی که سرتا پا سیاهپوش بود و چاقوی خونی دستش بود، دیده شد.》
پایین تر، عکس سه جنازه بودن که زیرشون توضیحات بود. اون... پدرش... مادرش و اون زن؟ اون زن خیلی آشناست... وااااای... ن-نه...
این همون زنیه که زیر آپارتمان ا/ت کشته شد. یعنی... اون مرد ت-تهیونگ بود؟ اون... نفسم بند اومده بود... نمیدونستم باید چیکار کنم. تنها کاری که انجام دادم، ذخیره کردن اطلاعات سایت بود. باید فردا اینو به ا/ت نشون بدم.
امیدوارم خوشتون بیاد پرنسسام🤍
بدرودددد🤓☝️
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
- ۳.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط