Part

Part 63
ات ویو: وقتی اون حرفا رو زد. اصن باورم نمیشد این همون پدریه که تا چند روز پیش از من متنفر بوده...اصن اون خودشه؟
چرا انقدر زود باید اعتراف کنه؟
+بابا....من...اصن..نمیدونم چرا باورم نمیشه...
تو واقعا...آخه چرا؟
نمیدونستم چی دارم میگم...اونقدری تو اون لحظه فشار روم بود که نمیتونستم کلمات رو به درستی به زبون بیارم.تنها چیزی که گفتم این بود...
+من به زمان بیشتری نیاز دارم...
*و بعد رومو اونور کردم*
اصلا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد یهو همه چیز خیلی ناگهانی بود...مثل یه اعتراف عاشقانه البته درسته که اینجوری نبود ولی...
اما من واقعا موندم که چی بگم...خواستم حرف دیگه ای بزنم...ولی خب دیگه دیر شده بودم. مشکل همیشه اینجاست که نمیتونیم بعضی اوقات جلوی زبونمون رو بگیریم...دیگر نتونستم سر جام بشینم از جام بلند شدم و به سمت دستشویی هواپیما رفتم...اشک هایم مثل بارانی که خیلی وقته نبارید بر روی صورتم میباریدند. و صورت خشک مرا که به کویری تشبیه بود می‌شستند...
در آینه دختری شکسته می‌دیدم. همان دختری که به خودم قول داده بودم هرگز نباشم. همان دختری که در ۱۴ سالگی شکست. همان دختری که از درون مرده بود. همان دختری که از روحش ققنوسی دیگر به‌وجود آمده بود. اما حالا به یک باره شکست. تمام غروری که برای خودش جمع کرده بود. تمام چیزی که برای خودش داشت همان غرور بود. که به یک باره شکسته شد. بی هدف به چشمانش در آیینه زل زده بود. اشک هایش امانش نمی‌دادند. اما گاهی نمی‌دانیم که شاید قدرت واقعی در اشک هاست‌. شاید گمان میکنیم که ضعف است..اما نه. آنها واضح تر و بلند تر از هر حرف و سخنی حرف می‌زنند و راه خودشان را پیش می‌گیرند. به راستی که چشمان همه چیز را لو می‌دهند. و در کسری در ثانیه میتوانی ببینی که به طور کلی احساساتت بیان شده اند.





چطور بود....؟✨️
پارت بعدی به زودی
دیدگاه ها (۱۰)

بچه هاااافقط یه ۹ تا دیگه مونده به دو هزار تایی شدنمون🥺از هم...

part ¹³هری ویو:بعد از اینکه پروفسور مک‌گوناگال گفتش از هر گر...

part:14name:عشق و جداییویو بوراواقعا نمی دونم چرا با کوک ازد...

سناریو مایکی (زمان تومان)درخواستی سوا دختری پر هیجان و به مو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط