مثلثی در فرانسه

مثلثی در فرانسه

ویو نویسنده
هفته ی اول مثل باد گذشت هر روز، یک بازیِ جدید.
یک چالشِ تازه.
یک کشفِ جدید.
بازیِ دوم، «رقصِ بادها» نام داشت.
تیم‌ها باید در یک فضایِ باز، با استفاده از پارچه‌هایِ رنگی و موسیقیِ محلی، یک رقصِ هماهنگ اجرا می‌کردند.
این بازی، بیشتر رویِ هماهنگیِ تیمی و درکِ متقابل تمرکز داشت.
باران، با ظرافتِ ذاتی‌اش، حرکاتِ زیبا و هماهنگی را اجرا می‌کرد.
جونکوک، با انرژیِ جوانی‌اش، ریتم را حفظ می‌کرد.
و هیونجین، با دقتِ هنری‌اش، به جزئیاتِ رقص اضافه می‌کرد.
سونگمین هم، با حضورِ آرامش‌بخش و پایدارش، تیم را در تعادل نگه می‌داشت.
اما در این بازی هم، رقابتِ پنهانِ بینِ جونکوک و هیونجین ادامه داشت.
هر کدام سعی می‌کردند با حرکاتِ خود، توجهِ باران را جلب کنند.
لحظاتی بود که باران، چشم در چشمِ جونکوک می‌رقصید، و لحظاتی دیگر، نگاهش در نگاهِ هیونجین گم می‌شد.
این رقصِ پر از احساس، فقط یک اجرا نبود؛
بلکه انعکاسی از احساساتی بود که در دلِ هر سه نفرشان، شعله‌ور شده بود.
ویو باران
وقتی در بازی «رقصِ بادها» قرار گرفتم، حس کردم دارم در یک رویایِ رنگین می‌رقصم.
موسیقیِ فرانسوی، پارچه‌هایِ ابریشمی، و آن باغِ وسیع...
همه چیز برایِ یک لحظه‌یِ جادویی آماده بود.
با جونکوک رقصیدن، حسِ متفاوتی داشت.
انگار تمامِ دنیا در آن لحظه خلاصه شده بود در لبخندِ او و ریتمِ ضربانِ قلبمان.
اما وقتی هیونجین هم جلو آمد، و نگاهش مثلِ یک موجِ آرام، مرا در آغوش گرفت، حس کردم در دو سویِ یک رودخانه‌یِ زیبا در حالِ حرکت هستم.
سونگمین، مثلِ همیشه، مثلِ یک لنگرِ آرام، تعادلِ ما را حفظ می‌کرد.
اما من، بینِ نگاهِ گرمِ جونکوک و نگاهِ عمیقِ هیونجین، حس می‌کردم دارم شناور می‌شوم.
آن شب، با تمامِ هماهنگیِ ظاهری، بیشتر از همیشه حس می‌کردم در یک رقابتِ عاشقانه قرار دارم.
رقابتی که برنده‌اش، قلبِ من بود.
ویو جونکوک
«رقصِ بادها»...
چه اسمِ پرمعنایی.
من در آن بازی، احساس کردم نه فقط دارم می‌رقصم، بلکه دارم با باران پرواز می‌کنم.
هر حرکتِ او، هر لبخندش، هر نگاهش، مرا بیشتر به خودش جذب می‌کرد.
وقتی دیدم هیونجین هم مثلِ من، خیره به باران است، حس کردم باید قوی‌تر باشم.
باید نشان دهم که عشق، فقط رقصیدن نیست؛
عشق، یعنی هماهنگیِ کامل، یعنی درکِ ناگفته، یعنی وقتی دستت را می‌گیری، بفهمی چه چیزی در دلش می‌گذرد.
در آن بازی، سعی کردم با تمامِ وجودم، با باران یکی شوم.
و در چشم‌هایش، برایِ لحظه‌ای کوتاه، برقِ هم‌ذات‌پنداری را دیدم.
اما وقتی نگاهش به سمتِ هیونجین چرخید، حس کردم باید بیشتر تلاش کنم.
ویو هیونجین
«رقصِ بادها»...
زیباترین بازیِ این برنامه بود.
و باران، زیباترینِ بازی.
وقتی با او رقصیدم، حس کردم دارم با یک رویا دست و پنجه نرم می‌کنم.
انگار تمامِ دنیا، فقط ما دو نفر بودیم.
جونکوک هم بود، اما نگاهش، مثلِ یک سایه‌یِ دور، رویِ صحنه افتاده بود.
من، تمامِ تمرکزم را رویِ باران گذاشته بودم.
رویِ نفس‌هایش، رویِ ظرافتِ حرکاتش، رویِ برقِ نگاهش.
وقتی دستش را گرفتم، حس کردم دنیایِ سردم، گرم شد.
حس کردم بالاخره، نیمه‌یِ گمشده‌ام را پیدا کرده‌ام.
اما می‌دانستم که این فقط شروعِ ماجراست.
جونکوک هم به همان اندازه، باران را می‌خواست.
و این تازه، اولِ ماجرا بود.
.،.
پارت بعدی هم دارم آپ میکنم ولی اگه حمایت ها کم باشه خیلی‌خیلی دیر به دیر میزارم
دیدگاه ها (۴)

مثلثی در فرانسه p³ویو نویسندهسه هفته‌ی «آرامش پنهان» به سرعت...

مثلثی در فرانسهادامه ی پارت³ویو باراناشک هام سرازیر شدن به ج...

پرسیده بودین هنوز کادو میدم؟؟بلی زیر این پست بگید از کی کادو...

ایشالا بیشتر بشیم و بچه هایی‌که توی وید نبودین من اینو صبح ا...

ویو نویسندهوقتی دعوت‌نامه‌ها در صندوق پست هر گروه افتاد، ابت...

دوست داشتن فقط این نیست که بگی دوستت دارم. دوست داشتن رو بای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط