عید آمد و ما حوصله ی خویش نداریم

عید آمد و ما حوصله ی خویش نداریم
ما حسرتِ دیدارِ کس از خویش نداریم
اندوهِ دل از سینه ستردن نتوانیم
راهی بجز از فاصله در پیش نداریم
در کلبه تکانیِ شبِ عید چه سودی ست؟
ما هیچ کسی همدل و هم کیش نداریم
ما را ز ازل بخت بدآهنگ نمودند
از بزم جهان جز دل پر ریش نداریم
گر پا بنهد یار براین دیده بگویید
ما خانه جز این کلبه ی درویش نداریم
دیدگاه ها (۴۳)

از راه آمدی و زمستانم عید شد اُمّید، تکیه گاه منِ ناامید شدق...

لبخند گل، توصیف قلب مهربانتشبنم نشان از پاکی روح و روانتخورش...

دلم گرفته کنارم چرا نمی مانی ؟نگو که درد مرا از رخم نمی خوان...

قصه گو ؛ قصه ی من خانه خرابست ننویس . همه شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط