به بهشت زهرا می روم،

به بهشت زهرا می روم،
به قطعه شهدا، از کنار عکس های آنها عبور می کند
چادر را روی سرم محکم میکنم و زیر لب می گویم....
برادرم! دشمن سینه ات را نشانه گرفت و اسلحه ات را بر زمین انداخت
اما من
تا زمانی که زنده ام نمیگذارم دشمن افکارم را نشانه بگیرد و چادرم را بر زمین اندازد..
دیدگاه ها (۳)

در زمانی که شان و ارزش جزبه دماغ و لباس و ماشین نیستتوی چادر...

روزها ساعت ها و دقیقه ها همین طور میگذردو جهان همچنان منتظر ...

ظهر عاشورای (1392 )

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❸_بخش دوم_مکانی جدید می‌رویم که تا به حال ندیده ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 12عقد با رئیس مافیا ___________________________________...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت پنجم: برخوردِ سرد در راهرویِ...

my snow ❄#my_snowPT 34صدام می‌لرزه. لعنتی قرار بود اسیب پذی...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁵﴿ویو تهیونگ﴾با اشاره‌ی دستم، همه در سک...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت یازدهم: بازیِ سایه‌ها و تایم...

مرد بی رحم

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ³شب...ساعت از دو بامداد گذشته بود. س...

LESSON

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت16ویو کوکتاریکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط