PART زندگی دوباره
🌔 PART ۶ – زندگی دوباره
چند روز بعد، جونگکوک در بیمارستان بیدار شد.
نور سفید سقف چشمش را زد.
اولین چیزی که دید، لبخند هانا بود.
دیگر خبری از خشونت و ترس نبود. فقط سکوت، و دستی که آرام دستش را گرفت.
هانا گفت:
«تو رئیس مافیا هستی، ولی برای من فقط همون پسریه که یاد گرفت عشق یعنی رهایی.»
جونگکوک لبخند زد.
پنجره باز بود و هوای تازه وارد شد — بعد از سالها، برای اولین بار حس آزادی در رگهایش دوید.
پایان موقت خیلی زود پارتای بعدی هم مینویسم باییی.💜✨
چند روز بعد، جونگکوک در بیمارستان بیدار شد.
نور سفید سقف چشمش را زد.
اولین چیزی که دید، لبخند هانا بود.
دیگر خبری از خشونت و ترس نبود. فقط سکوت، و دستی که آرام دستش را گرفت.
هانا گفت:
«تو رئیس مافیا هستی، ولی برای من فقط همون پسریه که یاد گرفت عشق یعنی رهایی.»
جونگکوک لبخند زد.
پنجره باز بود و هوای تازه وارد شد — بعد از سالها، برای اولین بار حس آزادی در رگهایش دوید.
پایان موقت خیلی زود پارتای بعدی هم مینویسم باییی.💜✨
- ۱۱۹
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط