compensation of his death __ Part 35
compensation of his death __ Part 35
لنا:بهت یاد ندادن که قبل از اینکه وارد اتاق بشی در بزنی؟
فرانسیس: اوه خانم روشو لطفا من رو عفو کنید.
لنا لب پایینش را برای اینکه نخندد محکم گاز گرفت و ادامه داد.
لنا: آقای ریچی، اگر که آداب معاشرت بلد بودید نیازی به بخشش نبود.
و دوباره روی مبل نشست و بدون اینکه به فرانسیس اجازه ی حرف زدن دهد ادامه داد.
لنا: حالا چیکار داری؟
فرانسیس دستش را در موهای دورنگ قهوهای_مشکیاش فرو کرد و آنها را با سمت عقب فرستاد.
فرانسیس: اومدم بگم که اتاق خانم دکتر و دستیارشون آمادهاس.
لنا: باشه، برو
فرانسیس: داری منو بیرون میکنی؟
ایمو با اعتراض گفت.
لنا: میخوای بلند شم تو بشینی؟ ناراحتی وایسادیاا.
فرانسیس انگشت اشاره اش را به سمت لنا دراز کرد.
فرانسیس: تو...
ارون: داری با ی دختر که ازت ۱۰ سال کوچیکتره بحث میکنی؟
حرف فرانسیس با صدای ارون نصفه ماند، فرانسیس به سمت صدا که از پشت سرش بود برگشت. ارون پشت در ایستاده بود و دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود.
فرانسیس: خودش شروع کرد، من...
لنا سریع از روی مبل بلند شد و با صدای نسبتا بلندی گفت.
لنا: منننننن؟ منننن؟؟ تقصیر تو احمقه که بلند نیستی در بزنی بعد وارد شیییی.
فرانسیس با همان صدای لنا گفت.
فرانسیس: مننننن؟؟؟ تو خیلی سختگیری.
ارون: بس کنید.
لنا: اما.
ارون: لنا!
ارون نان لنا رو آرام، اما با لحنی قاطع گفت که باعث ساکت شدن همه شد، سپس نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
ارون: اگر میخواین داد و بیداد کنید برین توی حياط، وگرنه آدریان گورتون رو میکنه.
لنا سر جایش نشست و فرانسیس از اتاق خارج شد. ارون وارد اتاق شد، در را بست و به آن تکیه داد. لنا گلویش را صاف کرد.
لنا: خب خانم دکتر، گفتین اسمتون سلیناعه؟
سلینا: بله.
لنا موهای لخت قهوهایش را به پشت وشش فرستاد.
لنا: مشکلی نداره که سلین صداتون بزنم؟
سلینا با شنیدن اسم سلین، چشمانش را بست، خاطرات آن روز در ذهنش همانند یک فیلم میگذشت. انگار که داشت آن فیلم را با یک عینک ۳ بعدی میدید، در این حد واقعی! صدای جیغ یک زن، صدای داد یک مرد، کی او را در آغوش میگیرد و صدای گلوله در مکان طنین انداز میشود، خون همه جا میپشد، چشمانش را که باز میکند هنوز در بغل کسیاست و زنی با چشمان و دهن باز و صورت و لباس خونی به او خیره شده و دستش را به سمت او دراز کرده است و آخرین کلمهای که میگوید، نام 'سلین' است.
سلینا دستش را روس سرش میگذارد، چشمانش را باز میکند، اتاق میچرخد و همه چیز تار است، صدا های اطرافش مبهم است. دختری با موهای فر مشکی کوتاهی را میبیند که روبهرویش قرار گرفته و شانه هایش را در دست میگیرد و اون را از شانه تکان میدهد. گوش هایش سوت میکشتد و حالا همان صداهای مبهم را هم نمیشنود، تنها صدایی که میشنود صدای گریه دختر بچه است، چشمانش را میبندد، چیزی که میبیند، دختر است که بالباس سفید پف داری که حالا خونه شده است، بالای سر زنی ایستاده و با گریه نام اورا صدا میزند، در بالای سر زن، مردی با پیراهن سفید و شلوار مشکی ایستاده که تفنگی در دستش است و روی لباسش لکه هتی از خون است و بلند بلند میخندد، درست مثل یک سایکوی سادیسمی. در روبهروی او، پسری ۱۴ ساله است که روی زانو هایش نشسته و به زنی که حالا گلوله در وسط پیشانی اش فرو رفته زل زده است و پوزخند میزند.
سلینا چشمانش را محکم تر فشار میدهد و آنها رو دوباره باز میکند، چند بار این کار را تکرار میکند اما هیچ تاثیری ندارد. صدای جیغ همچنان در گوشش اکو پیشود، چشمانش را نمیتواند ببندد زیرا دوباره با آن کابوس روبهرو میشود، نفسش بالا نمیآید، گویا او به دیوار تکیه داده و دست کسی روی گلویش است که ار لحظه محکم تر میشود، اتاق شروع به کوچکتر شدت میکند و فوبیا س تنگه حراسی اش به سراغش میآید. شروع میکند به جیغ کشیدن، با تمام وجود جیغ میکشد اما گوش هایش صدایی جز صدای گلوله و گریه ی دختر بچه ی ۶ ساله و خنده ی سایکو مانند مرد را نمیشنوند. عضلات بدنش شروع به سفت شدند میکنند و باعث میشوند تا دیکر نتواند حرکت کند، دست هایش از روی گوش هایش سر میخورد و بر روی پا هایش میفتند، چشم هایش بسته میشوند و آخرین صدایی که میشنود صدای جیغ است، جیغ آن دختر بچه ی ۶ ساله نه، جیغ یک زن بالغ.
________________________
اینم از پارت امروز👍
گردنم خشک شد بخدا
شرط:
۲۵ لایک
۱۵ بازنشر
(سریع برسونید تا بزارمش)
لنا:بهت یاد ندادن که قبل از اینکه وارد اتاق بشی در بزنی؟
فرانسیس: اوه خانم روشو لطفا من رو عفو کنید.
لنا لب پایینش را برای اینکه نخندد محکم گاز گرفت و ادامه داد.
لنا: آقای ریچی، اگر که آداب معاشرت بلد بودید نیازی به بخشش نبود.
و دوباره روی مبل نشست و بدون اینکه به فرانسیس اجازه ی حرف زدن دهد ادامه داد.
لنا: حالا چیکار داری؟
فرانسیس دستش را در موهای دورنگ قهوهای_مشکیاش فرو کرد و آنها را با سمت عقب فرستاد.
فرانسیس: اومدم بگم که اتاق خانم دکتر و دستیارشون آمادهاس.
لنا: باشه، برو
فرانسیس: داری منو بیرون میکنی؟
ایمو با اعتراض گفت.
لنا: میخوای بلند شم تو بشینی؟ ناراحتی وایسادیاا.
فرانسیس انگشت اشاره اش را به سمت لنا دراز کرد.
فرانسیس: تو...
ارون: داری با ی دختر که ازت ۱۰ سال کوچیکتره بحث میکنی؟
حرف فرانسیس با صدای ارون نصفه ماند، فرانسیس به سمت صدا که از پشت سرش بود برگشت. ارون پشت در ایستاده بود و دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود.
فرانسیس: خودش شروع کرد، من...
لنا سریع از روی مبل بلند شد و با صدای نسبتا بلندی گفت.
لنا: منننننن؟ منننن؟؟ تقصیر تو احمقه که بلند نیستی در بزنی بعد وارد شیییی.
فرانسیس با همان صدای لنا گفت.
فرانسیس: مننننن؟؟؟ تو خیلی سختگیری.
ارون: بس کنید.
لنا: اما.
ارون: لنا!
ارون نان لنا رو آرام، اما با لحنی قاطع گفت که باعث ساکت شدن همه شد، سپس نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
ارون: اگر میخواین داد و بیداد کنید برین توی حياط، وگرنه آدریان گورتون رو میکنه.
لنا سر جایش نشست و فرانسیس از اتاق خارج شد. ارون وارد اتاق شد، در را بست و به آن تکیه داد. لنا گلویش را صاف کرد.
لنا: خب خانم دکتر، گفتین اسمتون سلیناعه؟
سلینا: بله.
لنا موهای لخت قهوهایش را به پشت وشش فرستاد.
لنا: مشکلی نداره که سلین صداتون بزنم؟
سلینا با شنیدن اسم سلین، چشمانش را بست، خاطرات آن روز در ذهنش همانند یک فیلم میگذشت. انگار که داشت آن فیلم را با یک عینک ۳ بعدی میدید، در این حد واقعی! صدای جیغ یک زن، صدای داد یک مرد، کی او را در آغوش میگیرد و صدای گلوله در مکان طنین انداز میشود، خون همه جا میپشد، چشمانش را که باز میکند هنوز در بغل کسیاست و زنی با چشمان و دهن باز و صورت و لباس خونی به او خیره شده و دستش را به سمت او دراز کرده است و آخرین کلمهای که میگوید، نام 'سلین' است.
سلینا دستش را روس سرش میگذارد، چشمانش را باز میکند، اتاق میچرخد و همه چیز تار است، صدا های اطرافش مبهم است. دختری با موهای فر مشکی کوتاهی را میبیند که روبهرویش قرار گرفته و شانه هایش را در دست میگیرد و اون را از شانه تکان میدهد. گوش هایش سوت میکشتد و حالا همان صداهای مبهم را هم نمیشنود، تنها صدایی که میشنود صدای گریه دختر بچه است، چشمانش را میبندد، چیزی که میبیند، دختر است که بالباس سفید پف داری که حالا خونه شده است، بالای سر زنی ایستاده و با گریه نام اورا صدا میزند، در بالای سر زن، مردی با پیراهن سفید و شلوار مشکی ایستاده که تفنگی در دستش است و روی لباسش لکه هتی از خون است و بلند بلند میخندد، درست مثل یک سایکوی سادیسمی. در روبهروی او، پسری ۱۴ ساله است که روی زانو هایش نشسته و به زنی که حالا گلوله در وسط پیشانی اش فرو رفته زل زده است و پوزخند میزند.
سلینا چشمانش را محکم تر فشار میدهد و آنها رو دوباره باز میکند، چند بار این کار را تکرار میکند اما هیچ تاثیری ندارد. صدای جیغ همچنان در گوشش اکو پیشود، چشمانش را نمیتواند ببندد زیرا دوباره با آن کابوس روبهرو میشود، نفسش بالا نمیآید، گویا او به دیوار تکیه داده و دست کسی روی گلویش است که ار لحظه محکم تر میشود، اتاق شروع به کوچکتر شدت میکند و فوبیا س تنگه حراسی اش به سراغش میآید. شروع میکند به جیغ کشیدن، با تمام وجود جیغ میکشد اما گوش هایش صدایی جز صدای گلوله و گریه ی دختر بچه ی ۶ ساله و خنده ی سایکو مانند مرد را نمیشنوند. عضلات بدنش شروع به سفت شدند میکنند و باعث میشوند تا دیکر نتواند حرکت کند، دست هایش از روی گوش هایش سر میخورد و بر روی پا هایش میفتند، چشم هایش بسته میشوند و آخرین صدایی که میشنود صدای جیغ است، جیغ آن دختر بچه ی ۶ ساله نه، جیغ یک زن بالغ.
________________________
اینم از پارت امروز👍
گردنم خشک شد بخدا
شرط:
۲۵ لایک
۱۵ بازنشر
(سریع برسونید تا بزارمش)
- ۲.۵k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط