رفت آنگونه که این خسته دگر جان نگرفت

رفت آنگونه که این خسته دگر جان نگرفت
هیچ دردی زدلم مثل تو تاوان نگرفت
کاش میشد که فراموش کنم یادت را
یک شب آغاز نشد !یک شبه پایان نگرفت!
چشم را گفته ام از دور تماشایش کن
دیده خونین شدو از سمت تو باران نگرفت
حسرت از هر نفسم میچکد و میسوزد
داغ این عشق کمی هم به من آسان نگرفت
کل عمرم قفسی شد که فقط خاطره ات
شده محبوس و سراغ از غُلُ و زندان نگرفت
هر چه گل بود زباغ دل من چید خدا
انتقام از چه مگر پرسش یکسان نگرفت؟
دیدگاه ها (۱)

الهی   تا  به  کی   دیوانه داری؟به تا کی چشم و درسوی سواریچر...

کجا بودی که بر جانم نشستی؟عقابی  گشتی  و بالم شکستیکجا بودی ...

ای روزگار! من غم پنهان کیستم؟از خویشتن جدایم و از آنِ کیستم؟...

بی چشم زیبای تو دنیایی ندارم بی خنده هایت شوق فردایی ند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط