پارت

پارت ۶


شیسویی دمار از روزگار کیلیان دراورد، البته از نظر خودش کار خاصی نکرده بود. مچ کیلیان را پیچانده بود، ولی چون قدرت های الهی داشت زورش بیشتر از چیزی که میخواست به مچ‌ کیلیان اسیب زده بود. کیلیان رفت اتاق بهداشت و چون کسی شیسویی را ندیده بود، همه تقصیر ها سر ایتاچی خراب شد.
مدیر نچ نچ کرد:"ایتاچی؟ تو پسر خیلی اروم و سر به زیری هستی. چرا اینجوری کردی؟"
شیسویی با اخمو ترین قیافه ممکن روی سقف نشسته بود:"چون کیلیان پدرسگ داشت زور میگفت!"
ولی مدیر حرف او را نشنید. ایتاچی که میدانست بهانه اوردن فایده ندارد، تقصیر ها را پذیرفت:"ببخشید خانوم، دست خودم نبود."
همین. و بعد از این دیگر هیچی نگفت.

I:"ازین به بعد سر خود کاری نکن."
ایتاچی فقط همین یک جمله را در راه برگشت به شیسویی گفت. او هم که مدام احساس گناه میکرد سعی میکرد با ایتاچی حرف بزند. ولی متاسفانه ایتاچی زیاد از حد کم حرف بود.
S:"باهام قهری؟ ببخشید."
ایتاچی هیچی نگفت. شیسویی موقعیتش را عوض کرد و سمت راست ایتاچی راه رفت:"چرا حرف نمیزنی باهام؟ من میخواستم کمک کنم."
ایتاچی کمی خنده اش گرفته بود ولی باید جدی رفتار میکرد پس مثل سنگ‌محکم فقط به راه رفتن ادامه داد. شیسویی که خیلی عذاب وجدان گرفته بود سریع پرواز کرد جلوی ایتاچی و سعی کرد او را بخنداند:"منو ببین منو ببین." و مسخره ترین شکلکی که میتوانست دراورد را به خودش گرفت. ایتاچی نگاهش کرد، به صورت پری مانند خنده دارش که شبیه یک غار نشین در رفته شده بود. لب پایینش را گاز گرفت، ولی شیسویی دید که چگونه گوشه ی لب هایش رو به بالا رفت. ایتاچی شیسویی را زد کنار:"ازین اداها دیگه در نیار."
ولی ته دلش، هر دو میدانستند که خندیده.

ایتاچی روی تختش خوابیده بود و با گوشی اش خبر های شرکت را میخواند، شیسویی هم پایین تخت او نشسته بود و با دسته ای از موهای بلند ایتاچی ور میرفت.
S:"حوصلم سر رفت."
I:"کاری نداریم بکنیم."
S:"بریم بیرون. منم دوست دارم اینجاها رو ببینم. نمیخوای سیاره تو بهم نشون بدی؟"
ایتاچی کمی فکر کرد. او هیچوقت به جز ساسکه کسی را نداشت که باهاش برود بیرون. تازگی ها هم ساسکه مدام با ناروتو میگشت و ایتاچی تنها شده بود تا اینکه سر و کله شیسویی پیدا شد و او را از تنهایی دراورد. ایتاچی عادت نداشت ولی...:"شاید بد نباشه‌."
و تصمیم گرفت کارهایی را با شیسویی انجام دهد که همیشه دلش میخواست با یک رفیق انجام دهد:"یه جایی هست، بهش میگن اکواریوم. ماهی توش نگه میدارن، خیلی قشنگه."
چشم های شیسویی برق زد:"ماهی؟ مثل همونایی که ساسکه تو اتاقش داره؟"
I:"رفتی تو اتاق ساسکه؟!"
S:"نه، از اینجا دیدم."
ایتاچی اه کشید:"بیا بریم."

شیسویی که تاحالا همچین چیزی ندیده بود با ذوق چسبیده بود به شیشه ی اکواریوم، ماهی ها و عروس دریایی هایی که رد میشدند را تماشا میکرد. مدام میدوید به اطراف و ایتاچی بنده خدا جمعش میکرد. حتی یکبار میخواست پرواز کند تا بالای اکواریوم و بپرد انجا.
I:"بدبختم کردی شیسویی، همه فکر میکنن دیوونه شدم هی دنبال یه چیز نامرئی میدوم."
و یکی از بستنی هایی که خریده بود را داد به شیسویی. او یک گاز از ان زد و بعد چهره اش رفت توی هم:"وای یخه، یخهههه."
لبخند ناخوداگاهی روی لب های ایتاچی نشست، ولی سریع جمع و جورش کرد:"اون بستنیه. خیلی سرده نباید یهویی بخوریش."
با اینکه شیسویی یک انسان عادی نبود، ولی خیلی راحت با ایتاچی جور شد‌. مدت زمان کمی بود که همدیگر را دیده بودند، ولی ایتاچی حس میکرد کم کم مشکلاتش در حال حل شدن است. از تنهایی بیرون امده بود، دیگر نگران کیلیان نبود، از استرس مدرسه خلاص شده بود. و حالا احساس راحت تری داشت. نمیتوانست بگوید دقیقا شادی، ولی مطمئن بود داشتن یک پری جادویی با خودش، اصلا بد نبوده.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۷ایتاچی به هیچکس نگفت. هیچکس نفهمید که او واقعا دارد چی...

پارت ۷مادارا با پا در خانه را باز کرد(نکن بخدا گرونه. گرونهه...

پارت ۶توبیراما داشت سعی میکرد توی لپ تاپش کارهای ادارای همیش...

پارت ۵(عکس عوض شد بر و بچ)وقتی مادارا و ایزونا برگشتند خانه،...

پارت ۴بالاخره بعد از کلی بدبختی سر اینکه شیسویی مثل چراغ خوا...

پارت ۵سر زنگ ناهار، همه توی سالن غذاخوری با کسانی که میشناخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط