-گفت: «همه‌ی عمر ترسیدیم». از

-گفت: «همه‌ی عمر ترسیدیم». از
رفتن و نرسیدن، گفتن و نه شنیدن
خواستن و برآورده نشدن. آخرشم
نه رفتیم و نه گفتیم و نه خواستیم
بی حس و تباه واموندیم، آخرشم
خـودمونم نفهمیدیم دلمون بـه چی خوش بود.
دیدگاه ها (۱)

-گاهی هیچ چیزیبرای از دست دادن ندارم لم می‌دهم و به بدبختی‌ه...

-‏من نه عکاسی بلدم، نه نقاشی کردن. ولی تورو خوب یادمه، مو به...

-دیر وقته موندیم رو زمینکجا پیدات کنیم؟یه بارم تو بیابی اینک...

-17 سالم که بود دلم میخواست یه روزی با یکی تو نم نم بارون قد...

اکــEXOـسو در فن‌ساین دیروز تایلند✨🏝از اعضا خواستن یکی یک ار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط