گریه را به مستی بهانه کردم

گریه را به مستی بهانه کردم
شکوِه‌ها ز دست زمانه کردم
آستین چـو از دیده برگرفتم
سیل خون به دامان روانه کردم
دلا خمــوشـــی چرا چو خــم نجـوشی چرا
برون شـد از پرده راز تــو پــرده‌پوشــی چرا
دیدگاه ها (۲)

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر...

یک آدم باهوش میخواد که بگه ﺍﺷﺘﺒﺎه این سوره ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ﺑﺴﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﺍ...

تار چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود چون تو در کس ننگری...

خسرو وشیرین چو گل هر دم ببویت جامه در تن کنم چاک از گریبان ت...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت این س...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁰بعد از اینکه توی سکوت صبحونه‌شو خورد،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط