رمان سونادو ( پارت ۱) امید وارم خوشتون بیاد❤
رمان سونادو ( پارت ۱) امید وارم خوشتون بیاد❤
سونیک از خواب بیدار میشه و میره تا دست و صورتش رو بشوره....
سونیک: وای خدا چقدر سرم درد میکنه...
ولی در عوض امروز می خوام با تیلز و بقیه بریم گردش پس نباید خسته باشم
( امروز تولد سونیک بود و بقیه می خواستن براش جشن بگیرن)
ساعت ۴:۳۰
سونیک: خب انگار دیگه باید برم پیش بقیه تا به گردشمون برسیم
...
چند دقیقه بعد
سلام بچه ها من آمادم. حاضرید بریم و یه گردش خوب داشته باشیم؟
تیلز: حتما سونیک چرا که نه
ناکلز: آره معلومه
رفتن و بالای یک تپه نشستند ....
تیلز و ناکلز و...: تولدت مبارک سونیک!
سونیک: وای بچه ها ازتون ممنونم من خودم یادم نبود امروز تولدمه...از همتون ممنونم همه ی کسانی که دوستشون دارم الان پیشمن و من خیلی خوشحالم....ولی...یه نفر نیست اونم شدوئه خیلی دوست داشتم اونم یه بار برای تولدم بیاد.
تیلز: سونیک خودت که میدونی شدو اهل جشن و تولد نیست اون خیلی اخمو هست و عمرا قبول کنه که برای یه بارم که شده به تولد کسی بره
سونیک: آره می دونم ولی...خیلی دوست داشتم شدو هم باشه می دونید کجاست می خوام برم ببینمش سریع بر میگردم.
ناکلز: سونیک چرا میخوای این کارو کنی؟
سونیک: لطفا...فقط میخوام ازش درخواست کنم که به جشن تولدم بیاد .
تیلز: اون جای درخت شکوفه گیلاسه ولی هنوزم می گم اون قبول نمی کنه بیاد.
سونیک: من سعیم رو می کنم من ول کنه شدو نیستم تا نیاد.
سونیک رفت پیش شدو.
سونیک: سلام شدو چطوری؟
شدو: چی شده که باز اومدی اینجا نگو که میخوای دوباره میخوای سر به سرم بزاری.
سونیک: نه...فقط میخواستم بگم امروز تولدمه و میدونم که اهل جشن و اینا نیستی اما خواهش می کنم بیا.
شدو: خودت داری میگی اهل جشن نیستم پس چرا اینقدر خواهش میکنی؟
سونیک: شدو لطفا من خیلی دوست دارم برای یه بارم که شده به جشن تولدم بیای....لطفا
شدو: من به جشن تولدت نمیام اما اگه چیزی میخوای میتونی بهم بگی
سونیک: واقا ؟!
شدو: آره ولی فقط ۳ چیز میتونی ازم درخواست کنی!
سونیک: پس...نمی خوام ازیتت کنم و به زور به جشن تولدم ببرمت اولین چیزی که ازت میخوام اینه که باهم دوست بشیم
شدو: جدی که نمیگی !!! ؟؟
سونیک: واقا گفتم شوخی نمی کنم....دومین چیزی که ازت میخوام اینه که بزاری بغلت کنم.
شدو: .....
سونیک: و سومین چیز اینه که میخوام....ام...نمی دونم چطوری بهت بگم راستش...میخواستم با هم توی یه خونه به عنوان دوست زندگی کنیم دوست های صمیمی یا میشه گفت برادر
شدو: سونیک!....
باورم نمیشه که اینجور درخواستی ازم کردی....
سونیک: لطفا...
شدو: خیله خب بیا بغلم که سریع بریم....
پارت دومش رو بعدا میزارم😅
سونیک از خواب بیدار میشه و میره تا دست و صورتش رو بشوره....
سونیک: وای خدا چقدر سرم درد میکنه...
ولی در عوض امروز می خوام با تیلز و بقیه بریم گردش پس نباید خسته باشم
( امروز تولد سونیک بود و بقیه می خواستن براش جشن بگیرن)
ساعت ۴:۳۰
سونیک: خب انگار دیگه باید برم پیش بقیه تا به گردشمون برسیم
...
چند دقیقه بعد
سلام بچه ها من آمادم. حاضرید بریم و یه گردش خوب داشته باشیم؟
تیلز: حتما سونیک چرا که نه
ناکلز: آره معلومه
رفتن و بالای یک تپه نشستند ....
تیلز و ناکلز و...: تولدت مبارک سونیک!
سونیک: وای بچه ها ازتون ممنونم من خودم یادم نبود امروز تولدمه...از همتون ممنونم همه ی کسانی که دوستشون دارم الان پیشمن و من خیلی خوشحالم....ولی...یه نفر نیست اونم شدوئه خیلی دوست داشتم اونم یه بار برای تولدم بیاد.
تیلز: سونیک خودت که میدونی شدو اهل جشن و تولد نیست اون خیلی اخمو هست و عمرا قبول کنه که برای یه بارم که شده به تولد کسی بره
سونیک: آره می دونم ولی...خیلی دوست داشتم شدو هم باشه می دونید کجاست می خوام برم ببینمش سریع بر میگردم.
ناکلز: سونیک چرا میخوای این کارو کنی؟
سونیک: لطفا...فقط میخوام ازش درخواست کنم که به جشن تولدم بیاد .
تیلز: اون جای درخت شکوفه گیلاسه ولی هنوزم می گم اون قبول نمی کنه بیاد.
سونیک: من سعیم رو می کنم من ول کنه شدو نیستم تا نیاد.
سونیک رفت پیش شدو.
سونیک: سلام شدو چطوری؟
شدو: چی شده که باز اومدی اینجا نگو که میخوای دوباره میخوای سر به سرم بزاری.
سونیک: نه...فقط میخواستم بگم امروز تولدمه و میدونم که اهل جشن و اینا نیستی اما خواهش می کنم بیا.
شدو: خودت داری میگی اهل جشن نیستم پس چرا اینقدر خواهش میکنی؟
سونیک: شدو لطفا من خیلی دوست دارم برای یه بارم که شده به جشن تولدم بیای....لطفا
شدو: من به جشن تولدت نمیام اما اگه چیزی میخوای میتونی بهم بگی
سونیک: واقا ؟!
شدو: آره ولی فقط ۳ چیز میتونی ازم درخواست کنی!
سونیک: پس...نمی خوام ازیتت کنم و به زور به جشن تولدم ببرمت اولین چیزی که ازت میخوام اینه که باهم دوست بشیم
شدو: جدی که نمیگی !!! ؟؟
سونیک: واقا گفتم شوخی نمی کنم....دومین چیزی که ازت میخوام اینه که بزاری بغلت کنم.
شدو: .....
سونیک: و سومین چیز اینه که میخوام....ام...نمی دونم چطوری بهت بگم راستش...میخواستم با هم توی یه خونه به عنوان دوست زندگی کنیم دوست های صمیمی یا میشه گفت برادر
شدو: سونیک!....
باورم نمیشه که اینجور درخواستی ازم کردی....
سونیک: لطفا...
شدو: خیله خب بیا بغلم که سریع بریم....
پارت دومش رو بعدا میزارم😅
- ۱۸۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط