وانشات خدای مرگ و گل خجالتی

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی

### ۵. اولین سرپیچی و مجازات خاص

بعد از آن شب در کتابخانه، ا.ت دیگر از تماس‌های نیمه‌شب یونگی نمی‌ترسید، بلکه منتظرش بود. اما این انتظار، برای یونگی کافی نبود. او به یک تعهد علنی نیاز داشت.

یک روز، در حین صرف شام در سالن بزرگ، یکی از شوالیه‌های قدیمی خاندان که مدت‌هاست به ا.ت علاقه داشت، جرأت کرد و در حضور همه از ا.ت تعریف کرد و از یونگی خواست که اجازه دهد او را در باغ همراهی کند.

یونگی که مشغول بررسی غذا بود، با آرامشی که از فرط خشم بود، قاشق را روی میز گذاشت. سکوت مطلق سالن را فرا گرفت. او به آرامی نگاهی به شوالیه انداخت و سپس نگاهش را روی ا.ت ثابت کرد.

"ا.ت.، به شوالیه بگو که قول دادی امشب، کل عصر رو با من در اتاق مطالعه بگذرونی. بهش بگو که وقت آزاد نداری."

ا.ت سرخ شد. او دروغ نگفته بود، اما می‌دانست که یونگی دارد او را در میان جمع تحت فشار قرار می‌دهد تا همه بدانند او دیگر فقط ملکه‌ی آینده نیست، بلکه متعلق به خدای مرگ است.

شوالیه با تعجب پرسید: "ولی عالیجناب، خانم ا.ت گفتن که..."

یونگی با لحنی که فقط برای شنیدن آن آموزش دیده بود، حرفش را قطع کرد: "من گفتم چی گفتن. این یک **دستور** است."

ا.ت، در یک لحظه تردید، بالاخره تصمیم گرفت. او دیگر نمی‌توانست همیشه در سایه‌ی یونگی مخفی بماند، حتی برای دفاع از خودش. او به شوالیه نگاه کرد و با صدایی که حالا کمی نافذتر بود گفت: "ببخشید سِر، اما... من امشب کاری با عالیجناب یونگی دارم که نمی‌توانم آن را به تأخیر بیاندازم."

یونگی اخم کرد. این اولین سرپیچی نبود، اما اولین باری بود که ا.ت در برابر دیگران، حرف او را تأیید می‌کرد، هرچند که با اکراه بود.

بعد از رفتن همه و بستن در اتاق مطالعه، یونگی بلافاصله به سمت ا.ت رفت.

"تو جرأت کردی جلوی همه تأیید کنی که وقتت با منه؟" لحن او تهاجمی بود.

ا.ت نفسش را حبس کرد، منتظر فریاد بود.

یونگی دستش را به سمت ا.ت دراز کرد، اما این بار به جای مچ، دست او را گرفت و به سمت پنجره کشید. "بیا اینجا."

وقتی ا.ت کنارش ایستاد، یونگی شهر را در زیر نور ماه به او نشان داد. "می‌دونی مجازات دروغ یا سرپیچی از من چیه؟"

ا.ت سرش را به نشانه تأسف تکان داد.

یونگی دستش را دور کمر ا.ت حلقه کرد و او را به سختی به دیوار چسباند، طوری که ا.ت کاملاً زیر سایه‌ی او قرار گرفت. "مجازات اینه که... تمام مدت تا صبح، باید به من بگی که **چرا اینقدر بهم احتیاج داری**."

او سرش را پایین آورد تا نفس‌هایش به گوش ا.ت برسد. "این سخت‌ترین و طولانی‌ترین مجازات ممکنه. حالا شروع کن به حرف زدن، یا من خودم شروع می‌کنم به بوسیدن جواب رو از لبهات."
دیدگاه ها (۰)

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)### ۶. اعتراف زیر فشا...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)### ۷. خلع سلاح زیر ن...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)### ۴. در آغوش سردِ د...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی### ۳. ملاقات‌های شبانه زیر ن...

سناریو هنتای از زوهاکوتنپارت ۱زوهاکوتن در راه رفتن به خونه ا...

#تکپارتی •وقتی حجم دهنده فلفلی زدی که اعضا می بوسنتچان:ا/ت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط