بعد از اینکه خدمتکارها ظرف‌ها را بردند، تو و تهیونگ دوبار

بعد از اینکه خدمتکارها ظرف‌ها را بردند، تو و تهیونگ دوباره سر صندلی‌هایتان نشستید. سکوت کوتاهی بینتان حاکم شد. هنوز کمی رنگت پریده بود اما سعی کردی عادی جلوه بدهی.

تهیونگ نگاهش را رویت نگه داشت، ولی قبل از اینکه چیزی بگوید، ناگهان معده‌ات به هم پیچید. دستت را جلوی دهانت گرفتی و به سرعت از سر میز بلند شدی.

صدای صندلی که عقب کشیده شد در سالن پیچید. به سمت توالت دویدی، قدم‌هایت لرزان بود.

صدای باز شدن در و بعد از چند لحظه، صدای خفه‌ی حالت تهوع، فضای سنگینی به وجود آورد.

تهیونگ همان‌جا سر جایش نشست، اما انگشتانش روی میز بی‌قرار می‌زدند. بعد از چند ثانیه بلند شد، سمت توالت رفت و کنار در ایستاد.

تهیونگ (با صدای جدی، اما آرام‌تر از همیشه): «حالت خیلی بد شد؟ لازمه دکتر خبر کنم؟»

تو کنار روشویی خم شده بودی، نفس‌هات تند و نامنظم بود. دست‌هات می‌لرزید و قطره‌های عرق روی پیشونیت نشسته بود. حالت تهوع به شدت ترسوندت، حتی بیشتر از دردهای قبلی. لب‌هات تکون نمی‌خورد، هیچ صدایی ازت درنمی‌اومد، انگار زبانت قفل شده بود.

صدای تق‌تق انگشتان تهیونگ روی در توالت هنوز توی گوشت می‌پیچید.
تهیونگ (کمی جدی، پشت در): «جواب بده. حالت چطوره؟»

اما تو همچنان ساکت موندی. دلت نمی‌خواست چیزی بگی؛ ترسیده بودی، نمی‌دونستی چه میشه.

بعد از چند ثانیه سکوت، دستگیره تکون خورد و در به آرامی باز شد. تهیونگ وارد شد. نگاه سرد و همیشه بی‌احساسش کمی شکسته بود، اما هنوز جدی بود.

نگاهش رویت قفل شد؛ روی شانه‌های لرزونت، روی رنگ پریده‌ی صورتت. بدون گفتن چیزی نزدیک شد، بازوی تو رو گرفت تا سرپا نگهت داره.

تهیونگ (آرام اما محکم): «هیچ‌وقت توی این وضعیت ساکت نمی‌مونی. فهمیدی؟ باید بگی چه‌ت شده.»
آب سرد رو روی صورتت پاشیدی. قطره‌ها روی گونه‌هات لغزیدند و لرزش دستت رو بیشتر نشون می‌دادند. چند بار پلک زدی تا تاری جلوی چشمت کنار بره. سرت رو کمی بالا گرفتی و در آینه‌ی بالای روشویی خودت رو دیدی؛ رنگت پریده بود، انگار تمام خون از صورتت رفته باشه.

تهیونگ پشت سرت ایستاده بود. انعکاسش در آینه پیدا بود؛ قد بلند، نگاه تیز و سکوتی سنگین. دستانش هنوز روی بازوت بود، انگار مطمئن نبود اگه ولت کنه، روی زمین می‌افتی یا نه.

تو (با صدای ضعیف، در حالی‌که سعی داشتی لبخند بزنی): «من... خوبم. فقط... یه لحظه حالم بد شد.»

تهیونگ هیچ جوابی نداد. فقط کمی به سمت شیر آب خم شد، یک دستمال برداشت و به طرفت گرفت. نگاهش مثل همیشه سرد بود، اما در اون لحظه، پشت این سردی چیزی شبیه نگرانی پنهان بود.
دیدگاه ها (۰)

تهیونگ دستمال رو باز کرد، چند قطره از آب سرد روی اون زد و بد...

ساعت‌ها گذشت. نور ظهر از لای پرده‌ها به داخل اتاق می‌تابید و...

روی صندلی نشسته بودی و لقمه‌ای نصفه توی دستت مانده بود. تهیو...

یک ماه گذشت. صبح‌ها وقتی به آینه نگاه می‌کردی، تغییرات جدیدی...

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

پارت ۱۶

معامله p11جونگ‌کوک دستش را از روی قلبش برنداشت.نفس‌هایش کوتا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ چند ثانیه ...

مهمونی پارت ۳۴

پارت ۲ساعت ۸ و ۴۶ دقیقه شب_نویسنده "کارن":تهیونگ برگشته بود ...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط