از گردش این عقربه ها خسته شدم

از گردش این عقربه ها خسته شدم

از رفتن وقتم به خطا خسته شدم

بیهوده در این شهر قدم می زنم و

از اینکه ندیدم آشنا خسته شدم

پیدا نشد آن چهره که منظور من است

از گشتن بین چهره ها خسته شدم

از اینکه کسی نیست بفهمد این درد

دردم شده بغض بی صدا خسته شدم
دیدگاه ها (۲)

حسین جان..هَر دَم کِه زَنَم دَم زِ تُو دَردَم بِه سَر آیددَر...

ســکـوتـــــ رو دوسـتـــــ دارم ،چـــــون در آن گـلـه ای نـی...

بـر شـانه خـــیالش زدم که دگــر چه خــواهی از جـــانم! لـبخن...

هر گـره ای که در مــوهایت می زنم آرزویـی را در دلـم بـــرآور...

سلام دوستان میخوام یه چیزی رو بهتون بگم البته میدونم مهم نیس...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۹اصلا انگار سنکوب کرده بودم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط