دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt29
آروم چشمامشو باز کرد و نزدیکی مرد بهش باعث تپش قلبش شده بود. نگاه دقیقی بهش انداخت و در آخر چشمش رو زخم گونش موند.
بدنش بخاطر تماس بدنش با بدن جونگکوک درد میکرد ولی مثل همیشه دردش لذت بخش بود.
از جاش بلند شد و سراغ گوشیش رفت ،و بازش کرد چندتا میسکال از تهیونگ،جیمین،پدرش داشت .با نگرانی به تهیونگ زنگ زد ولی جواب نداد ،بعد به جیمین زنگ زد.
~سوهی
+چه خبر شده جیمین
~سوهی....جونگکوک پیداش نیست ،هرکی بهش زنگ میزنه جواب نمیده
سوهی نفس راحتی کشید
+چیزی نیست...اینجاست
~چی؟اونجاست؟وایسا ببینم نکنه شما واقعا ....
+هوی ببند دیگه یارو
میخواست قطع کنه صدای جیسونگ مانعش شد
# دخترم،جونگکوک پیش توعه؟
+آره پیش کنه
# میتونی گوشی رو بهش بدی
+خوابه
#هرموقع بیدار شد میگی بهم زنگ بزنه
+بله
بعد از تموم شدن مکالمه گوشی رو قطع کرد و سمت جونگکوک رفت و دستی رو پیشونیش گذاشت تا دما بدنش رو چک کنه.
.
نیم ساعت بعد جونگکوک چشماشو بزور باز کرد و به جای خالی سوهی چنگ زد و با چهرهای که خوابالو بود به دور برش نگاه کرد و در آخر دختر رو تو آشپزخونه پیدا کرد،سرش رو آسوده رو بالشت گذاشت.
+بلند شو ،نصف کشور رو نگران خودت کردی.
سوعی متوجه بیدار بودن جونگکوک شد
-مهم نیست
+مامانت گفت بهش زنگ بزن
جونگکوک بلند شد و با یادآوری مامانش تصمیم گرفت زنگ بزنه.
-گوشیتو بده مال خودم پیشم نیست
سوهی بدون حرفی گوشی رو به جونگکوک داد و مرد هم بدون تردید به مامانش زنگ زد و بعد از اینکه مادرش از خوب بودن حال جونگکوک مطمئن شد
گوشی رو به سوی برگردوند
+صبحانه که چه عرض کنم،بیا ناهار بخور.
جونگکوک نگاهی به ساعت کرد و از آرامش آغوش دختر لبخندی زد ولی بعد با دیدن کبودی های روی دست دختر لبخندش محو شد
-ببخشید
+برای چی فرمانده؟
-دیشب درد کشیدی.
سوهی با فهمیدن منظور جونگکوک سری تکون داد
+خوب بود
-چی؟
+بعضی موقع ها دردش لذت بخشه
آروم چشمامشو باز کرد و نزدیکی مرد بهش باعث تپش قلبش شده بود. نگاه دقیقی بهش انداخت و در آخر چشمش رو زخم گونش موند.
بدنش بخاطر تماس بدنش با بدن جونگکوک درد میکرد ولی مثل همیشه دردش لذت بخش بود.
از جاش بلند شد و سراغ گوشیش رفت ،و بازش کرد چندتا میسکال از تهیونگ،جیمین،پدرش داشت .با نگرانی به تهیونگ زنگ زد ولی جواب نداد ،بعد به جیمین زنگ زد.
~سوهی
+چه خبر شده جیمین
~سوهی....جونگکوک پیداش نیست ،هرکی بهش زنگ میزنه جواب نمیده
سوهی نفس راحتی کشید
+چیزی نیست...اینجاست
~چی؟اونجاست؟وایسا ببینم نکنه شما واقعا ....
+هوی ببند دیگه یارو
میخواست قطع کنه صدای جیسونگ مانعش شد
# دخترم،جونگکوک پیش توعه؟
+آره پیش کنه
# میتونی گوشی رو بهش بدی
+خوابه
#هرموقع بیدار شد میگی بهم زنگ بزنه
+بله
بعد از تموم شدن مکالمه گوشی رو قطع کرد و سمت جونگکوک رفت و دستی رو پیشونیش گذاشت تا دما بدنش رو چک کنه.
.
نیم ساعت بعد جونگکوک چشماشو بزور باز کرد و به جای خالی سوهی چنگ زد و با چهرهای که خوابالو بود به دور برش نگاه کرد و در آخر دختر رو تو آشپزخونه پیدا کرد،سرش رو آسوده رو بالشت گذاشت.
+بلند شو ،نصف کشور رو نگران خودت کردی.
سوعی متوجه بیدار بودن جونگکوک شد
-مهم نیست
+مامانت گفت بهش زنگ بزن
جونگکوک بلند شد و با یادآوری مامانش تصمیم گرفت زنگ بزنه.
-گوشیتو بده مال خودم پیشم نیست
سوهی بدون حرفی گوشی رو به جونگکوک داد و مرد هم بدون تردید به مامانش زنگ زد و بعد از اینکه مادرش از خوب بودن حال جونگکوک مطمئن شد
گوشی رو به سوی برگردوند
+صبحانه که چه عرض کنم،بیا ناهار بخور.
جونگکوک نگاهی به ساعت کرد و از آرامش آغوش دختر لبخندی زد ولی بعد با دیدن کبودی های روی دست دختر لبخندش محو شد
-ببخشید
+برای چی فرمانده؟
-دیشب درد کشیدی.
سوهی با فهمیدن منظور جونگکوک سری تکون داد
+خوب بود
-چی؟
+بعضی موقع ها دردش لذت بخشه
- ۷.۱k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط