جانم مادر

جانم مادر

وقتی سرت راروی بالش می گذاری
آن قدر می ترسم که دیگر بر نداری

تو آفتاب روشنی در خانه ی ما
تو آفتاب روشنی هر چند تاری

فردا کنار سفره با هم می نشینیم
امروز را مادر اگر طاقت بیاری

تو آن چنان فرقی نکردی غیر از این که
آیینه بودی و شدی آیینه کاری

آلاله می کاری و باران می رسانی
چه بستر پر لاله ای چه کشت و کاری

آن قدر تمرین می کنی با دست هایت
تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری

بگذار گیسویم به حال خویش باشد
اصلاً بیا و فرض کن دختر نداری
دیدگاه ها (۳)

بوی دود است که پیچیده ، کجا میسوزد ؟ نکند خانه ی مولاست خدا ...

رفتی شکست دست و دل آسمانی امرفتی رسید نوبت قامت کمانی امرفتی...

کمان شده الـف قامت نگار علیخزان فتاده به باغ گل بهار علیکجاس...

فاطمه زیباترین واژه هاست،فاطمه ناموس شاه لافتی است،فاطمی بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط