پارت ۱۱۲☆

پارت ۱۱۲☆
جاذبه ی چشمات ...........از زبون پرهام ....
من -شاهین چته ؟
شاهین :هیچیم نیست
پرهام :چرا یه چیزی هست
شاهین :نه اخه تعجب کردم دخترا خیلی حرفه ایین
من -اومم اره حرفه ایی که هستن
شاهین پرید وسط حرفم :فقط چیزه بیتا و رها خانم حرفه ایی ترن تیراشون خطا نمیره
من -خب از ۱۵ سالگی علاقه داشته و تمرین میکرده میخوای حرفه ایی نباشه
شاهین :چرا بایدم باشه
رادین :چتونه چقدر فک میزنید
من -هیچی
شاهین :یه پیشنهاد بدم
من -بگو بینم
شاهین :دخترا هم عضو سازمان بشن
رادین :چی ؟کدوم دخترا ؟!
شاهین :رها و بیتا رو میگم
رادین :انوقت چرا ؟
شاهین :چرا نداره تیراندازیشون عالیه
رادین :آهان خب از خودشون بپرسین شاید دوست نداشته باشن شایدم دوست داشته باشن نمدونم
من -راست میگه پیام و بچه ها که رفتن بهشون میگیم
شاهین :باشه خب بریم
سر شرطی که گذاشته بودیم دخترا قبول کردن رفتیم بستنی خوردیم و یکم دور زدیم که شب همه برگشتن خونه هاشون
صبح روز بعد .......
رفتم طرف خونه بیتا که باهاش صحبت کنم رادین هم باهام اومد
زنگ رو زدیم رفتیم داخل خونه که ........
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۱۱۳ ☆جاذبه ی چشمات ♡از زبون پرهام .......زنگو زدیم در ب...

پارت ۱۱۴ ☆جاذبه ی چشمات ♡....از زبون بیتا ....درو باز کردم و...

پارت ۱۱۱☆از زبون پرهام ......رفتیم داخل خونه که یهو دیدم همه...

پارت ۱۱۰☆گوشی لیندا زنگ خورد :الو سلام داداش خوبی .....پرهام...

پارت ششم...یک ماه گذشته بود و باران تو این یک ماه خیلی ساکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط