دلم گرفته برایت...مگر نمیدانی! چرا برای دلم یک غزل نمیخ

دلم گرفته برایت...مگر نمیدانی! چرا برای دلم یک غزل نمیخوانی؟
غزل بخوان که بمیرد میان سینه ی من
غم سکوت خیابان,غمی که میدانی
و بغض پنجره بشکن,ببین چه کرده غمت
به این دو وادی وحشت,دو چشم بارانی
بیا غزل به فدایت!در انتظار توام
بیا صفای تبستان!تب زمستانی
ببر مرا به نگاهی,ببر مرا گم کن
نشان نمانده برایم...خودت که میدانی
بیا که پر زند از دل به موج چشمانت
کلاغ شب زده یعنی شب پریشانی
و باورت بکند بار دیگر این دل من
دل شکسته ی ساده...مگر نمیدانی
دیدگاه ها (۸)

روحش شاد ویادش گرامی

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط