غربت روا نداشت بمانم برا تو

غربت روا نداشت بمانم براى تو
حتى خبر نكرد چه باشد رضاى تو؟
درديست لا علاج ندارد نهايتى
فهميده ام خودم كه شدم مبتلاى تو
از من گرفته اند نفس را در اين هوا
خوشبخت آن دميست كه دارد هواى تو
هر چيز ديده ام جهتش از نگاه توست
صحبت كه مى كنم همه در راستاى تو
هر جا سروده ام غزلى تا تو خوانى اش
اى كاش نامه اى بنويسم به جاى تو
هجران در اين ديار كه ساقط نمى شود
بايد به پا كنم جدل از كودتاى تو
ديدم سلامتى !...به همين قانعم ولى
مى سوزد از درون ، قلم از ماجراى تو
دیدگاه ها (۱۱)

‍ هر روز میان خاطرات خود قدم می زدباران به روی شانه هایش باز...

میان این همه پاییزتنها می توانتو رابی بهانهنفس کشید...تنها.....

مثل ِ من در عاشقی تبدار ِ دل بودی ؟ نبودی !خود طبیب ِ واله‌ا...

این چیست که چون دلهره افتاده به جانمحال همه خوب است، من اما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط