( 3 تفنگدار )

( 3 تفنگدار )
پارت ۲۳


دستی به بازپس گذاشت هوا بیش از حد سرد و تا حدی که کله بدن و استخوان هایش می‌لرزید بغض شدیدی تو قلب و گلوش می‌چرخید .. چی شد همه چی که برایش عالی پیش می‌رفت عشق پدر محبت مادر روز های خوب با برادرش حالا درون باتلاقی گیر کرده بود تنها امیدش مین جون !
گوشه لبش را گزید سپس عصبی محکم زد به بشکه کنارش
یوری : لعنتی ... این درو باز کن
هیچ صدایی بجز صدا خودش نمیپیچید کم کم بغضش راه شد و با صدا پر از گریه و اشک هایش با صدا بلند داد زد
یوری : اینو بازش کن .. کیم ته یونگ جئون جونگکوک... دیگر توانی برای حرف زدن نداشت تند نفس کشید و به خودش لرزید ولی‌اسمی که ازش متنفری بود را آرام زمزمه کرد
یوری : پا..رک جیمین ... خدا لعنت‌تون کنه .. این درو باز..کنید
سرش را پایین انداخت سپس سرفه ای زد اشک هایش را پاک کرد سپس با لرز پا بلند شد و سمته در هجوم برد از شدت سردی هوا دودی مانند دود سیگار از دهنش بیرون می‌کشید
دستی به موهایش برد سپس گیره مشکی رنگ را بیرون آورد و سمته آن سوراخی کوچیک برد
در همان حالت که در سریال و فیلم ها دیده بود تلاش کرد سپس در به آرامی باز شد لبخندی زد ٫ خدا رو شکر نشونتون میدم 3 تفنگدار ٫ کله آپارتمان در تاریکی فرو.. رفته بود ای دهنش را قورت داد و از همین الان شروع به تصورات به خونه اش میکرد آغوش گرم پدر غذا های خوشمزه مادرش قدو اول را از آن اتاق تاریکی بیرون گذاشت صدا ای باعث ترس اش شد
جیمین : جای گم میشدی ؟ ..
یوری به شدت سخت آب دهنش را قورت داد و تنها یک جمله با خود گفت ٫ یا الان یا هیچ وقت ٫ تند شروع به دویدن نمود هیچ صدای پست خود نشنید حتی صدا کفش پس یعنی جیمین دست از سرش برداشته ؟
دست رو دستگیره در آپارتمان گذاشت سپس کشیده شد سمته دیوار و با برخورد محکم بر روی دیوار شانه و کمرش دردی گرفت و ته خفیفی از میان لب هایش بیرون رفت
سپس میان دست و دیوار جیمین گیر افتاد تند نفس کشید و جیمین با صدا نسبتا آرامی گفت
جیمین : قول نمیدم که پشیمونت نکنم
یوری کمی با صدا بلند و تهش بغض گفت
یوری : چرا اینجوری می‌کنی ؟
جیمین محکم دستش را روی دهن یوری گرفت سپس عصبی دم گوش یوری با اخم و تلخی غرید
جیمین : لعنتی داری آرامش خانوادم رو بهم میزنی
یوری گوشه چشم اش اشکی چکید سپس سری تکون داد جیمین محکم دست یوری را گرفت سپس از دیوار جداش کرد و محکم دستش را سفت گرفت یوری صورتش تو هم. رفت سپس با درد و عصبی گفت
یوری : دردم اومد !
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت ۲۳ جیمین باز هم یوری را در همان سیاه چال انداخت س...

( 3 تفنگدار )پارت ۲۴کلافه از پله ها پایین رفت صبح زیبایی به ...

( 3 تفنگدار )پارت ۲۲اون سوک با دست لرزاند لیوان را به دست گر...

( 3 تفنگدار )پارت ۲۱همچنان برگه به دست مشفول خواندش بود و هر...

پارت⁵که یهو خورد زمین و یوری دوباره گریش گرفت ، ات صورت یوری...

مالِ منپارت ۹ | کابوسشب...عمارت در سکوت فرو رفته بود....فقط ...

رمان انفجار و امید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط