## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجار
## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجار
مسیر رسیدن به خانه، مثل یک کابوسِ طولانی گذشت. در ماشین، هیچ حرفی زده نشد. سینا به شیشه خیره شده بود؛ چشمانش به جایی در بینهایت نگاه میکرد، انگار که بدنش در ماشین بود اما روحش هنوز در آن ویلای تاریک، در همان اتاق لعنتی، گیر کرده بود. نازنین هم سکوت کرده بود، اما این سکوت از جنس آرامش نبود؛ این سکوت، سکوتِ یک سرباز بود که میدانست قرار است به خط مقدم جنگ برود. او با تمام وجود سعی میکرد آرام باشد، چون میدانست اگر خودش فرو بریزد، سینا هم برای همیشه از دست میرود.
وقتی ماشین جلوی خانه پارک شد، نورِ ملایم اتاق پذیرایی از پشت پنجرهها دیده میشد. صدای خندههای آرام سجاد و آنیسا و بحثهای منطقی پارسا از دور به گوش میرسید. این صداها برای سینا مثل صدای کشیده شدنِ تیغ روی شیشه بود؛ صداهای زندگی که او حالا احساس میکرد دیگر به آنها تعلق ندارد.
نازنین از ماشین پیاده شد و به سمت در رفت. او چند نفس عمیق کشید، چهرهاش را صاف کرد و سعی کرد تمام لرزشِ دستهایش را در مشتهای پنهانش مخفی کند.
وقتی وارد شدند، سکوتِ ناگهانیِ اتاق، اولین نشانه بود.
سجاد که روی مبل لم داده بود، بلافاصله نیمخیز شد. نگاهش از روی سینا گذشت و روی نازنین ثابت ماند. «چی شده؟ سینا؟ چرا این شکلی نشستی؟»
آنیسا که در کنار سجاد بود، با نگرانی به سمت آنها آمد. او با آن حساسیت همیشگیاش، سریع متوجه تغییرِ اتمسفر شد. «نازنین... سینا؟ شما دوتا حالتتون اصلا خوب نیست. اتفاقی افتاده؟»
پارسا، که همیشه با نگاهی تحلیلگر به همه چیز نگاه میکرد، از کنار کتابش بلند شد. او بدون اینکه فریاد بزند، با همان لحن آرام و سنگین خودش گفت: «سینا، صورتت رنگ و رو نداره. انگار از یه جنگ برگشتی. چیزی شده که باید بدونیم؟»
نازنین با لبخندی که به زور روی لبش نشسته بود، سعی کرد اوضاع را عادی جلوه دهد. او به سمت آشپزخانه رفت تا کمی آب بیاورد و سعی کرد از نگاههای پرسشگر آنها فرار کند. «هیچی نیست بچهها... واقعاً هیچی. فقط سینا یه کم بیخوابی داره، یه بازی طولانی بود و یه کم خستهست. همین.»
اما سجاد که معمولاً بین سینا و پارسا بود و آدمِ باحالی بود، این حرف را باور نکرد. او بلند شد و جلوی سینا ایستاد. «یه بازی؟ سینا، تو حتی نمیتونی توی چشمای ما نگاه کنی! نازنین، تو هم داری یه چیزی رو پنهان میکنی. داری میگی "چیزی نشده" ولی خودت داری میلرزی!»
سینا سعی کرد چیزی بگوید. میخواست بگوید: «من یک هیولا هستم.» میخواست فریاد بزند که او دیگر آن سینای قدیمی نیست. اما هر کلمهای که در گلویش گیر میکرد، مثل یک سنگ سنگین بود. او فقط سرش را پایین انداخت.
آنیسا که از این تنش عصبی شده بود، با لحنی که ترکیبی از نگرانی و کلافگی بود گفت: «اگه چیزی شده بگو! ما اکیپ هستیم، مگه نیستیم؟ اگه مشکلی پیش اومده، اگه کسی اذیتت کرده، یا اگه یه اتفاقی افتاده... ما اینجا هستیم که کمکت کنیم. چرا دارید از ما پنهان میکنید؟»
نازنین با لیوان آب برگشت. نگاهش به سینا افتاد؛ نگاهی که در آن هم عشق بود، هم درد و هم یک هشدارِ پنهانی. او میدانست که این دیوارِ سکوتی که ساخته است، تا کی دوام میآورد. میدانست که سجاد و پارسا و آنیسا، با اون شخصیتهای خاص خودشون، به زودی این دیوار را خواهند شکست.
نازنین آب را روی میز گذاشت و با صدایی که سعی میکرد خیلی محکم باشد، گفت: «تکرار میکنم، چیزی نیست. سینا فقط نیاز به استراحت داره. بیخیالِ این بحث بشید.»
اما در آن لحظه، سینا ناگهان سرش را بلند کرد. نگاهش به نازنین افتاد. نگاهی که فقط نازنین میتوانست معنایش را بفهمد: *«من دیگه نمیتونم این دروغ رو ادامه بدم...»*
مسیر رسیدن به خانه، مثل یک کابوسِ طولانی گذشت. در ماشین، هیچ حرفی زده نشد. سینا به شیشه خیره شده بود؛ چشمانش به جایی در بینهایت نگاه میکرد، انگار که بدنش در ماشین بود اما روحش هنوز در آن ویلای تاریک، در همان اتاق لعنتی، گیر کرده بود. نازنین هم سکوت کرده بود، اما این سکوت از جنس آرامش نبود؛ این سکوت، سکوتِ یک سرباز بود که میدانست قرار است به خط مقدم جنگ برود. او با تمام وجود سعی میکرد آرام باشد، چون میدانست اگر خودش فرو بریزد، سینا هم برای همیشه از دست میرود.
وقتی ماشین جلوی خانه پارک شد، نورِ ملایم اتاق پذیرایی از پشت پنجرهها دیده میشد. صدای خندههای آرام سجاد و آنیسا و بحثهای منطقی پارسا از دور به گوش میرسید. این صداها برای سینا مثل صدای کشیده شدنِ تیغ روی شیشه بود؛ صداهای زندگی که او حالا احساس میکرد دیگر به آنها تعلق ندارد.
نازنین از ماشین پیاده شد و به سمت در رفت. او چند نفس عمیق کشید، چهرهاش را صاف کرد و سعی کرد تمام لرزشِ دستهایش را در مشتهای پنهانش مخفی کند.
وقتی وارد شدند، سکوتِ ناگهانیِ اتاق، اولین نشانه بود.
سجاد که روی مبل لم داده بود، بلافاصله نیمخیز شد. نگاهش از روی سینا گذشت و روی نازنین ثابت ماند. «چی شده؟ سینا؟ چرا این شکلی نشستی؟»
آنیسا که در کنار سجاد بود، با نگرانی به سمت آنها آمد. او با آن حساسیت همیشگیاش، سریع متوجه تغییرِ اتمسفر شد. «نازنین... سینا؟ شما دوتا حالتتون اصلا خوب نیست. اتفاقی افتاده؟»
پارسا، که همیشه با نگاهی تحلیلگر به همه چیز نگاه میکرد، از کنار کتابش بلند شد. او بدون اینکه فریاد بزند، با همان لحن آرام و سنگین خودش گفت: «سینا، صورتت رنگ و رو نداره. انگار از یه جنگ برگشتی. چیزی شده که باید بدونیم؟»
نازنین با لبخندی که به زور روی لبش نشسته بود، سعی کرد اوضاع را عادی جلوه دهد. او به سمت آشپزخانه رفت تا کمی آب بیاورد و سعی کرد از نگاههای پرسشگر آنها فرار کند. «هیچی نیست بچهها... واقعاً هیچی. فقط سینا یه کم بیخوابی داره، یه بازی طولانی بود و یه کم خستهست. همین.»
اما سجاد که معمولاً بین سینا و پارسا بود و آدمِ باحالی بود، این حرف را باور نکرد. او بلند شد و جلوی سینا ایستاد. «یه بازی؟ سینا، تو حتی نمیتونی توی چشمای ما نگاه کنی! نازنین، تو هم داری یه چیزی رو پنهان میکنی. داری میگی "چیزی نشده" ولی خودت داری میلرزی!»
سینا سعی کرد چیزی بگوید. میخواست بگوید: «من یک هیولا هستم.» میخواست فریاد بزند که او دیگر آن سینای قدیمی نیست. اما هر کلمهای که در گلویش گیر میکرد، مثل یک سنگ سنگین بود. او فقط سرش را پایین انداخت.
آنیسا که از این تنش عصبی شده بود، با لحنی که ترکیبی از نگرانی و کلافگی بود گفت: «اگه چیزی شده بگو! ما اکیپ هستیم، مگه نیستیم؟ اگه مشکلی پیش اومده، اگه کسی اذیتت کرده، یا اگه یه اتفاقی افتاده... ما اینجا هستیم که کمکت کنیم. چرا دارید از ما پنهان میکنید؟»
نازنین با لیوان آب برگشت. نگاهش به سینا افتاد؛ نگاهی که در آن هم عشق بود، هم درد و هم یک هشدارِ پنهانی. او میدانست که این دیوارِ سکوتی که ساخته است، تا کی دوام میآورد. میدانست که سجاد و پارسا و آنیسا، با اون شخصیتهای خاص خودشون، به زودی این دیوار را خواهند شکست.
نازنین آب را روی میز گذاشت و با صدایی که سعی میکرد خیلی محکم باشد، گفت: «تکرار میکنم، چیزی نیست. سینا فقط نیاز به استراحت داره. بیخیالِ این بحث بشید.»
اما در آن لحظه، سینا ناگهان سرش را بلند کرد. نگاهش به نازنین افتاد. نگاهی که فقط نازنین میتوانست معنایش را بفهمد: *«من دیگه نمیتونم این دروغ رو ادامه بدم...»*
- ۴۹۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط