قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
part: ₅
جیمین یه هودی سفید با یه شلوار جین آبی پوشید.طوری که پاهای خوش تراشش رو به نمایش میگذاشت.پس از اینکه آماده شد راهی خانه ی دوست جدیدش شد.
___
یونگی مثل همیشه غر میزد.
_باز بابا رفت سفر کاری تو پارتی گرفتی
_اَه..یونگی کم غر بزن هر وقت یه کاری میخوام بکنم تو غر میزنی.اگه نمیخوای تو پارتی من باشی خب برو بیرون برو خونه دوستات.
_انگار یادت رفته من دوستی ندارم و از این بابت خوشحالم..
_خب برو بیرون.این مشکل خودت هست هر جا میری برو فقط برو
یونگی بدون مخالفت به بیرون رفت.
___
پارتی شروع شده بود همه درحال خوردن و نوشیدن و رقصیدن بودند..همه چی خوب پیش میرفت که یکهو رعد و برق وحشتناکی زد به طوری که صدایش از صدای موسیقی هم بلند بود.برق ها رفت و همه جا تاریک شد.باران شدید شروع به باریدن کرد.
___
(اوه..لعنت چرا به هواشناسی امروز نگاه نکردم همین چند دیقه پیش هوا خوب بود.)
یونگی سریع جایی را پیدا کرد و زیرش وایساد تا خیس نشود.باران بند نمیآمد و همراه با رعد و برق های ترسناک و وحشتناک ادامه داشت.
___
_خیلی متاسفم جیمین امشب بد گذشت.
_نه بابا خیلی خوش گذشت چند ساعته اینجام دارم خوش میگذرونم حالا دقایق آخر یه رعد و برق زده برقا رفته..خب من میرم خدانگهدار
_مواظب خودت باش..چتر میخوای؟
_نه بارون بند اومده ممنون
_هر طور راحتی
جیمین از خانه خارج شد.نصف راحش را نپیموده بود که باز هم رعد و برق زد و باران شروع به باریدن کرد.جیمین تصمیم گرفت سرعت قدم هایش را زیاد کند تا زودتر به خانه برسد.همانطور که میدوید یکهو زیر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد
___
(بزار ببینم..اون کوچولویی که داره مدوعه همون پسره..اسمش چی بود؟آها جیمین نیست؟خیلی حال میده پامو بزارم جلو پاش بیوفته زمین.)
و همین کار را کرد و جیمین با کله به زمین افتاد.
و یونگی شروع به قهقهه زدن کرد.
_آخی..کوچولو
جیمین با سرگیجه ای که بخاطر نوشیدنی که خورده بود داشت،چند بار پلک زد تا موقعیت دور و برش را آنالیز کند دید که فرد روبرویش یونگی است.ولی نتوانست چیزی بگوید پس بی حرف بلند شد و تلو تلو خوران به راهش ادامه داد.
(چرا اهمیتی نداد..؟ چرا مثل مستا راه میره..نکنه لیتوک یه چیزی به خوردش داده؟
وای از اولم نباید میذاشتم اینو دعوت میکرد بچه ۱۵ سالشه هنوز به سن قانونی نرسیده)
سپس به سمت جیمین دوید.
_هی..حالت خوبه؟
_آره..ولی سرم گیج میره و نمیتونم درست راه برم.
و بعد از گفتن این جمله،زانوهایش شل شد توان نگهداری وزنش را از دست داد و بر زمین افتاد.
part: ₅
جیمین یه هودی سفید با یه شلوار جین آبی پوشید.طوری که پاهای خوش تراشش رو به نمایش میگذاشت.پس از اینکه آماده شد راهی خانه ی دوست جدیدش شد.
___
یونگی مثل همیشه غر میزد.
_باز بابا رفت سفر کاری تو پارتی گرفتی
_اَه..یونگی کم غر بزن هر وقت یه کاری میخوام بکنم تو غر میزنی.اگه نمیخوای تو پارتی من باشی خب برو بیرون برو خونه دوستات.
_انگار یادت رفته من دوستی ندارم و از این بابت خوشحالم..
_خب برو بیرون.این مشکل خودت هست هر جا میری برو فقط برو
یونگی بدون مخالفت به بیرون رفت.
___
پارتی شروع شده بود همه درحال خوردن و نوشیدن و رقصیدن بودند..همه چی خوب پیش میرفت که یکهو رعد و برق وحشتناکی زد به طوری که صدایش از صدای موسیقی هم بلند بود.برق ها رفت و همه جا تاریک شد.باران شدید شروع به باریدن کرد.
___
(اوه..لعنت چرا به هواشناسی امروز نگاه نکردم همین چند دیقه پیش هوا خوب بود.)
یونگی سریع جایی را پیدا کرد و زیرش وایساد تا خیس نشود.باران بند نمیآمد و همراه با رعد و برق های ترسناک و وحشتناک ادامه داشت.
___
_خیلی متاسفم جیمین امشب بد گذشت.
_نه بابا خیلی خوش گذشت چند ساعته اینجام دارم خوش میگذرونم حالا دقایق آخر یه رعد و برق زده برقا رفته..خب من میرم خدانگهدار
_مواظب خودت باش..چتر میخوای؟
_نه بارون بند اومده ممنون
_هر طور راحتی
جیمین از خانه خارج شد.نصف راحش را نپیموده بود که باز هم رعد و برق زد و باران شروع به باریدن کرد.جیمین تصمیم گرفت سرعت قدم هایش را زیاد کند تا زودتر به خانه برسد.همانطور که میدوید یکهو زیر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد
___
(بزار ببینم..اون کوچولویی که داره مدوعه همون پسره..اسمش چی بود؟آها جیمین نیست؟خیلی حال میده پامو بزارم جلو پاش بیوفته زمین.)
و همین کار را کرد و جیمین با کله به زمین افتاد.
و یونگی شروع به قهقهه زدن کرد.
_آخی..کوچولو
جیمین با سرگیجه ای که بخاطر نوشیدنی که خورده بود داشت،چند بار پلک زد تا موقعیت دور و برش را آنالیز کند دید که فرد روبرویش یونگی است.ولی نتوانست چیزی بگوید پس بی حرف بلند شد و تلو تلو خوران به راهش ادامه داد.
(چرا اهمیتی نداد..؟ چرا مثل مستا راه میره..نکنه لیتوک یه چیزی به خوردش داده؟
وای از اولم نباید میذاشتم اینو دعوت میکرد بچه ۱۵ سالشه هنوز به سن قانونی نرسیده)
سپس به سمت جیمین دوید.
_هی..حالت خوبه؟
_آره..ولی سرم گیج میره و نمیتونم درست راه برم.
و بعد از گفتن این جمله،زانوهایش شل شد توان نگهداری وزنش را از دست داد و بر زمین افتاد.
- ۴.۰k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط