خودنویس و دفتر و جام شراب

خودنویس و دفتر و جام شراب
شمع و میز چوبی و حال خراب

مینویسم قصه ی یک سرگذشت
داستان تشنگی، آب و سراب

قصه ی عشقی که فرجامی نداشت
مجرم و زندان و اعدام و طناب

نقل یک پرسش ز اعماق وجود
که هنوزم مانده، در دل، بی جواب

ماجرای خنده هنگام وداع
بی تفاوت رفتن و رنج و عذاب

کاش مهتاب شبم بودی ولی
رد شدی از ظلمتم، همچون شهاب

صبح شد، اما نخوابیدم هنوز
ساقی امشب هم بیا با من نخواب
دیدگاه ها (۱۳)

نمیخواهـم اسم بیاورمـ اما...مـردی ک در آیینهـ ب من زل زده اس...

"لرستان"لرستان سرزمین مردم پاکلرستان قلعه ای دارد چو افلاک ش...

رفته بودم دکترمردک دیوانهمثل من شاعر بودگفت حالت خوب است؟؟من...

ماهی عاشق دریا شده بود.دریا گفت : می توانی از تُنگ دل بکنی ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط