رمان حامی:)

رمان حامی:)
پارت۳م
این داستان واقعیتی نداره
پس لطفا حاشیه درست نکنید:)

از زبان حامیم:
دیدم ی پسر تلفنو برداشت
شک کردم ولی ازش پرسیدم که
میدونی عسل کجاست
گفتش
من‌ عسل رو نمیشناسم
ولی فقط ی خانومی به اسم‌ عسل
این گوشیشو تو تاکسی جا گذاشته
و من اتفاقا جوابتون رو دادم
گفتم
مرسی
و بعد قطع کرد
علیرضا گفت:
بیل بریم گوشیشو بگیریم
حامیم:
نمیدونم
اخه خودمونم نمیدونیم کجاست
علیرضا :
من حلش میکنم تو فقط بیا
حامیم:
باشه برو پایین میام الان
فرید :
میشه منم بیام باهاتون ؟
علیرضا:
زود باش فقط
فرید :
الان سه سوته اماده میشم
از زبان حامیم :
داشتم اماده می شدم
فرید گفت که من میرم پایین منتظرتیم
من گفتم باش برو
۲ دقیقه بعد که از پله ها داشتم میرفتم پایین
یکی از پشت صدام زد
صداش اشنا بود ولی نفهمیدم‌کی بود که سرمو برگردوندم و دیدم
عسل وایساده
نمیدونستم باید چیکار کنم
و سلام کردم
یهو اومد تو بغلم و گفتش که :
دلم برات تنگ شده بود
و خواستم که ببینمت :)
-منم همینطور ؛)
بعد که بغلامون تموم شد گفت
من گوشیمو گم‌ کردم میشه
شمارتو یادداشت کنی داشته باشم ؟
حامیم:
من‌میدونم‌گوشیت کجاست
توی تاکسی هست
عسل:
تو از کجا میدونی؟
حامیم:
بهت زنگ زدم و دیدم ی پسره برداشت
بعد گفت گوشی یکی افتاده تا تاکسی
عسل :
اها وای اره همین امروز رفتم تاکسی
حامیم:
بیا بریم گوشیتو بگیریم از تاکسی
عسل :
باش بریم:)
سوار ماشین شدیم و رفتیم
(عسل خودش میدونست ادرس تاکسی کجاست و بهمون گفت )


این داستان ادامه دارد....

دوست دارید پارت بعدیش چجوری باشه ؟:)
نظراتتون رو بگید:)♥️
دیدگاه ها (۵)

رمان حامی:)پاررت ۴ماین داستان واقعیت نداره پس لطفا حاشیه درس...

عکسای زیبا:)💕

عکسای موزیک ویدیوی(خورشید و ماه)

رمان حامی... پارت۲مداستان واقعیت نداره... پس لطفا حاشیه درست...

مافیای من

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط