۳ پارتی

پارت ۳


فردا صبح، سکوتِ عمارت سنگین‌تر از همیشه بود. نورِ بی‌رمقِ خورشید از لایِ پرده‌ها به داخل می‌تابید، اما دیگه گرمایی نداشت.

جونگ‌کوک واردِ اتاق شد. مثلِ همیشه، با غرورِ همیشگی‌اش. انتظار داشت دوباره من رو کز کرده گوشه‌ی تخت ببینه. با لحنی که سعی می‌کرد سلطه‌گر باشه، گفت: «پاشو ا.ت. وقتِشه که…»

حرفش قطع شد.

من رویِ تخت نبودم. رویِ زمین، درست کنارِ همون پنجره‌ای که همیشه بهش خیره می‌شدم، افتاده بودم. قرص‌هایی که توی اون چند روزِ لعنتی یواشکی جمع کرده بودم… حالا تموم شده بودن.

جونگ‌کوک با قدم‌هایِ سریع خودش رو به من رسوند. برای اولین بار، تویِ اون چشم‌هایِ سنگی، چیزی دیدم که شبیه به ترس بود. دست‌هایِ بزرگش رو دورِ شونه‌هام حلقه کرد و بلندم کرد.

«ا.ت؟ داری چیکار می‌کنی؟ چشم‌هات رو باز کن!»
صداش می‌لرزید. اما من دیگه نمی‌شنیدم.

سرم رویِ شونه‌اش افتاد. پیرسینگِ لبش رویِ گونم رو لمس کرد، حسی سرد و فلزی که آخرین چیزی بود که حس کردم.

جونگ‌کوک فریاد زد، فریادی که تویِ اون عمارتِ بزرگ پیچید و هیچ‌کس نشنید. اون بالاخره فهمیده بود که تویِ بازیِ قدرتِ خودش، باخته. اون می‌خواست من رو برایِ خودش داشته باشه، می‌خواست بشکنتم، اما من با انتخابِ خودم از حصارِ دست‌هاش فرار کرده بودم.

من دیگه درد نمی‌کشیدم. صدایِ بارون قطع شده بود. دیگه نه لارا بود، نه عمارت، نه زندان. فقط سیاهیِ مطلق و آرامشی که سال‌ها منتظرش بودم.

جونگ‌کوک من رو توی آغوشش فشار داد، اما اون آغوش دیگه نمی‌تونست گرمم کنه. من مرده بودم؛ آزادتر از هر زمانی که توی اون خونه نفس کشیده بودم.
دیدگاه ها (۷)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط