نویسنده اِلونآ | The Silver Shackles
نویسنده اِلونآ | The Silver Shackles
پارت³ | زنجیر های نقره ای
سیاهچال مثل هر سیاهچال دیگری تاریک و خفه بود، تنها نور آنجا مشعل های کم جانی بودند که روی دیوار ها نصب شده بود، آرلو آرام اما محکم به سمت دختر قدم برداشت.
آلیس کمی خودش را جمع کرد، آرلو گفت: « بلند شو »
آلیس سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمان خاکستری پسر روبروش زل زد، و با صلابت گفت: « من از تو دستور نمیگیرم »
آرلو نیشخندی زد و کنار دختر روی زانو هایش نشست: « اینجا قصر بابات نیست، دیگه باید با قانون های اینجا سر کنی »
نگاه آرلو از موهای سفید و خاصش تا چشمای زمردی اش چرخید، گوشه لب آرلو کمی بالا رفت.
بعد بلند شد، لباسش را مرتب کرد و از آنجا خارج شد، دقایقی کذشت، دو دختر با لباس های ساده و یکسان وارد شدند، یکی نگاه تندی داشت اما دیگری کمی خم شد و گفت: « شاهدخت همراه ما بیاین ما تا اتاقتون همراهی تون میکنیم »
آلیس نگاهی به دختر انداخت و گفت: « فکر میکردم اینجا قرار نیست اتاقی داشته باشم »
دختر چیزی نگفت، آلیس از روی زمین بلند شد و بدون حرف دنبال آن دو دختر حرکت کرد.
در قسمت غربی قصر آخر راهرو اتاقی نسبتا بزرگ با نمایی سلطنتی بود، ندیمه گفت: « ما برای شما حمام را آماده کردیم، لطفاً از این طرف »
ـ. ـ. ـ.
تالار پادشاهی از شدت صداها پر شده بود. وزرا دور هم جمع شده بودند و موضوع بحثشان، دقیقاً همان چیزی بود که همه از آن میترسیدند: آرلو.
یکی از وزرا با صدای بلند و لرزان گفت: « او دارد همه چیز را تغییر میدهد! »
وزیر دیگری با عصبانیت ادامه داد: « پادشاه باید جلوی این رفتارهای ولیعهد بایستد. او دارد تمام قوانین قدیمی را زیر پا میگذارد! »
بحث خیلی بالا گرفته بود. آن ها از سیاستهای آرلو، از نحوه برخورد سردش و از اینکه چطور هر تصمیمی را با قدرتِ خودش به کرسی مینشاند، اعتراض میکردند. پادشاه، با چهرهای که خستگیِ سالها از آن میبارید، فقط گوش میداد. اون میدانست وزرا حق دارند بترسند، اما میدانست که در برابر آرلو، هیچ راه دیگری جز پذیرش وجود ندارد.
در گوشهای از تالار، کمی دورتر از مرکز بحث، ادوارد ایستاده بود.
اون ساکت بود، اما سکوتش از تمام فریادهای وزرا سنگینتر بود. اون فقط ایستاده بود و ابن نمایش رو تماشا میکرد.
چشمانش روی پادشاه و وزرا چرخ میزد، اما وقتی نگاهش به سمت جای خالیِ آرلو میافتاد، در عمق نگاهش چیزی شبیه به شعلههای فروخورده دیده میشد.
اون حتی به حرفهای وزرا هم توجهی نمیکرد؛ انگار تمام توجهش روی یک هدفِ مشخص بود.
ناگهان، صدای قدمهای سنگین و منظم از پشت درهای بزرگ تالار شنیده شد.
با هر قدم، انگار تمام صدای بحثها قطع میشد. وزرا که تا همین لحظه داشتند برای پادشاه فریاد میکشیدند، ناگهان ساکت شدند.
حتی پادشاه هم، با تمام وقارش، کمی صافتر روی تختش نشست.
ولیعهد وارد شد.
ادامه دارد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#شرطـهایـپارتـبعد
۲۰ تایی مون کنید🍓✨
۱۵ لایک✨
۱۵ کامنت🎀
۱۵ بازنشر✨
پارت³ | زنجیر های نقره ای
سیاهچال مثل هر سیاهچال دیگری تاریک و خفه بود، تنها نور آنجا مشعل های کم جانی بودند که روی دیوار ها نصب شده بود، آرلو آرام اما محکم به سمت دختر قدم برداشت.
آلیس کمی خودش را جمع کرد، آرلو گفت: « بلند شو »
آلیس سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمان خاکستری پسر روبروش زل زد، و با صلابت گفت: « من از تو دستور نمیگیرم »
آرلو نیشخندی زد و کنار دختر روی زانو هایش نشست: « اینجا قصر بابات نیست، دیگه باید با قانون های اینجا سر کنی »
نگاه آرلو از موهای سفید و خاصش تا چشمای زمردی اش چرخید، گوشه لب آرلو کمی بالا رفت.
بعد بلند شد، لباسش را مرتب کرد و از آنجا خارج شد، دقایقی کذشت، دو دختر با لباس های ساده و یکسان وارد شدند، یکی نگاه تندی داشت اما دیگری کمی خم شد و گفت: « شاهدخت همراه ما بیاین ما تا اتاقتون همراهی تون میکنیم »
آلیس نگاهی به دختر انداخت و گفت: « فکر میکردم اینجا قرار نیست اتاقی داشته باشم »
دختر چیزی نگفت، آلیس از روی زمین بلند شد و بدون حرف دنبال آن دو دختر حرکت کرد.
در قسمت غربی قصر آخر راهرو اتاقی نسبتا بزرگ با نمایی سلطنتی بود، ندیمه گفت: « ما برای شما حمام را آماده کردیم، لطفاً از این طرف »
ـ. ـ. ـ.
تالار پادشاهی از شدت صداها پر شده بود. وزرا دور هم جمع شده بودند و موضوع بحثشان، دقیقاً همان چیزی بود که همه از آن میترسیدند: آرلو.
یکی از وزرا با صدای بلند و لرزان گفت: « او دارد همه چیز را تغییر میدهد! »
وزیر دیگری با عصبانیت ادامه داد: « پادشاه باید جلوی این رفتارهای ولیعهد بایستد. او دارد تمام قوانین قدیمی را زیر پا میگذارد! »
بحث خیلی بالا گرفته بود. آن ها از سیاستهای آرلو، از نحوه برخورد سردش و از اینکه چطور هر تصمیمی را با قدرتِ خودش به کرسی مینشاند، اعتراض میکردند. پادشاه، با چهرهای که خستگیِ سالها از آن میبارید، فقط گوش میداد. اون میدانست وزرا حق دارند بترسند، اما میدانست که در برابر آرلو، هیچ راه دیگری جز پذیرش وجود ندارد.
در گوشهای از تالار، کمی دورتر از مرکز بحث، ادوارد ایستاده بود.
اون ساکت بود، اما سکوتش از تمام فریادهای وزرا سنگینتر بود. اون فقط ایستاده بود و ابن نمایش رو تماشا میکرد.
چشمانش روی پادشاه و وزرا چرخ میزد، اما وقتی نگاهش به سمت جای خالیِ آرلو میافتاد، در عمق نگاهش چیزی شبیه به شعلههای فروخورده دیده میشد.
اون حتی به حرفهای وزرا هم توجهی نمیکرد؛ انگار تمام توجهش روی یک هدفِ مشخص بود.
ناگهان، صدای قدمهای سنگین و منظم از پشت درهای بزرگ تالار شنیده شد.
با هر قدم، انگار تمام صدای بحثها قطع میشد. وزرا که تا همین لحظه داشتند برای پادشاه فریاد میکشیدند، ناگهان ساکت شدند.
حتی پادشاه هم، با تمام وقارش، کمی صافتر روی تختش نشست.
ولیعهد وارد شد.
ادامه دارد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#شرطـهایـپارتـبعد
۲۰ تایی مون کنید🍓✨
۱۵ لایک✨
۱۵ کامنت🎀
۱۵ بازنشر✨
- ۱۷۴
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط