فکرمازهمپیچیدمتوقفشد

فکرم‌از‌هم‌پیچید،‌متوقف‌شد..
به‌سقف‌اتاقی‌نگاه‌میکنم‌که‌درحال‌سقوط‌کردنه، وقتی‌اجرهای‌سقف‌درحال‌برخورد‌به‌من‌هستن دوباره‌جذب‌آسمون‌میشن
انگار‌میخواد‌به‌من‌بگه‌باید‌مرگ‌رو‌چندین‌بار‌بکشی‌و بکشی‌و‌بکشی‌که‌اگه‌زنده‌شدی‌فقد‌به‌نفس‌کشیدن ادامه‌بدی‌و‌بعدش‌بفهمم‌هیچوقت‌قرار‌نیست بمیری؛
اون‌صداها‌دراعماق‌وجودم‌درحال‌فریاد‌زدن‌هستن‌، سعی‌میکنم‌گوش‌ندم
ولی‌متضاد‌همن
تو‌گوشم‌صداش‌میپیچه..
من‌خستمه
من‌میخوام‌بمیرم
من‌باید‌به‌نفس‌کشیدن‌ادامه‌بدم
من‌باید‌تسلیم‌بشم
من‌نمیتونم‌تسلیم‌بشم
و‌من‌د‌ر‌بین‌تمام‌صداها..‌دنبال‌صدای‌تو‌میگردم
نیاز‌دارم‌بشنوم...‌چیزی‌بشنوم‌که‌شبیه‌هیچکدوم‌از حرفهای‌اطرافم‌نباشه
حرفی‌که‌منو‌به‌خودم‌بیاره
اون‌تاریکی‌رو‌از‌چشام‌برداره
که‌بعدش‌درک‌کنم..بفهمم
تمام‌حرفهای‌اطرافم‌راست‌بود.(:
دیدگاه ها (۰)

story

حس میکردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مردهٔ مرده. فقط یک مرد...

- میخوای بدونی اونی که تهش میبازه کیه؟+این زندگی‌هیچ بازنده ...

میگفت من هیچوقت عشقم رو ترک نمیکنم.. حق داشت اخه من عشقش نبو...

مافیای قاتل منپارت ۲۶بیمارستانویو آت کم کم چشمام رو باز کردم...

پارت 119

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط