𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟮

یهو صدای بلند و رسا از چند متر اون‌طرف‌تر، طلسم این سکوتِ مرگبار رو شکست. یه دختر با عجله اومد سمتش و دستش رو گرفت...

_بیا دیگه... بچه‌ها منتظرن..

ا.ت با شنیدن صدای اون دختر انگار از اسارت نگاه من آزاد شد.

با دستپاچگی و ترسی که کاملا تو چشماش موج می‌زد، نگاهش رو از چشمام دزدید.

دیگه حتی یه ثانیه هم به من نگاه نکرد. همراه دوستش با قدم‌هایی سریع که یکم لنگیدن خفیف هم توش بود به سمت سالن اصلی رفت و در بین شلوغی جمعیت غیب شد.

من... همون‌جا وسط راهرو خشکم زده بود. دستم تو هوا معلق مونده بود.

بدنم کرخت شده بود و پاهام جوری به زمین چسبیده بودن که انگار فلج شدم.

مغزم توانایی پردازش این اتفاق رو نداشت. قلبم داشت با دیوونگی تموم خودش رو به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبید و نفسامم به شماره افتاده بود.

این حس و حال... این هجوم ناگهانیِ هیجان، شوک، ترس و عشقی که دوباره زنده شده بود، داشت خفه‌ام می‌کرد.
زیر لب، با صدایی که از ته چاه درمیومد و می‌لرزید، زمزمه کردم..
تهیونگ: ا... ا.ت؟ تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟

[ویو ا.ت]

با قدم‌های تند و لرزون، در حالی که دستم توی دست راشل بود، خودم رو درون جمعیت زیاد مهمون‌ها گم کردم.

قلبم با چنان شدتی به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید که حس می‌کردم هر لحظه ممکنه از هوش برم. پاهام سست شده بودن و مچ پای راستم دوباره شروع به گزگز کرده بود، اما دردش در برابر شوکی که به روحم وارد شده بود، هیچ بود.

تهیونگ.. اینجا بود. درست مقابل من. نگاه متعجبش هنوز هم جلوی چشم‌هام رژه می‌رفت.
باورم نمی‌شد بعد از دو ماه فرار و پنهون شدن، دقیقا تو شبی که فکر می‌کردم به اوج آرزوهام رسیده‌ام، با اون برخورد کنم.

تموم بدنم مثل بید می‌لرزید و تصویر تاریک گذشته مثل سیل به مغزم هجوم آورده بود.

راشل من رو به گوشه‌ای از سالن، کنار میز نوشیدنی‌ها برد؛ جایی که سومین و بقیه بچه‌ها منتظرمون بودن. راشل با هیجان دست‌هام رو تکون داد.

راشل: وای گو وون ! زود بگو ببینم، خانم ساندرین انو بهت چی گفت؟ وقتی داشت باهات حرف می‌زد، چشماش برق می‌زد!

سومین با کنجکاوی جلو اومد

سومین: آره، زود باش بگو! داور مسابقه باهات چیکار داشت؟

من اما هیچ‌چیز نمی‌شنیدم. چشمام روی یه نقطه از زمین قفل شده بود و صدای وزوز شدیدی توی گوش‌هام می‌پیچید.

مغزم هنوز پشت اون ستون، درگیر نگاه گنگ تهیونگ بود.

راشل که متوجه حال خراب و چهره‌ی گیج من شده بود، اخم کرد و با دستش تلنگر محکمی به شونه‌ام زد.

راشل: هی! گو وون! کجایی دختر؟ چرا چشات قفل شده؟ انگار جن دیدی! با توام‌ها..

با تلنگر راشل، تکون سختی خوردم و انگار ناگهان به واقعیت پرتاب شدم.
چند بار پلک زدم و آب دهنم رو با سختی قورت دادم.
نباید خودم رو می‌باختم. نباید بقیه می‌فهمیدن چه اتفاقی افتاده.

دست‌های لرزونم رو پشت لباسم پنهون کردم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام رو صاف و کنترل کنم.

ا.ت: هان؟ آها... هیچی. نه، چیزی نیست... فقط... فقط یکم شوکه شدم. سالن خیلی شلوغه.

مینجو: خب مگه داوره چی گفت که اینطوری رنگت پریده؟ بگو دیگه دختر!

نگاهی به چهره‌های منتظر بچه ها انداختم..حرف‌های خانم انو توی ذهنم چرخید.

با صدایی که هنوز کمی می‌لرزید گفتم..

ا.ت: خانم انو... بهم گفت که از اجرام خیلی خوشش اومده...و بعد... بعد بهم یه پیشنهاد داد.

راشل با چشم‌های گرد شده گفت..
راشل: چه پیشنهادی؟!

ا.ت: گفت اگه موافق باشم و بخوام، می‌تونم اینجا توی پاریس بمونم. گفت ترتیبی میده که زیر نظر بهترین مربی‌ها آموزش ببینم تا به جایگاه ویژه‌ای توی باله برسم...

به محض تموم شدن حرفم، راشل و سومین برای چند ثانیه در سکوت مطلق به من زل زدن. اما بعد هم‌زمان جیغ بنفشی از سر شوق کشیدن که باعث شد چند نفر از مهمون‌های فرانسوی با تعجب به سمت ما برگردن.

راشل: خدای من! خیلی خوبه.. ا.ت این یعنی معجزه...

سومین دست‌هام رو گرفت و با هیجان فشرد..
سومین: باورم نمیشه ، پیشنهاد موندن تو پاریس، اونم از طرف ساندرین انو؟ تو می‌دونی این یعنی چی؟ یعنی آینده‌ات تضمین شده‌ست! گو وون، تو حتما باید قبول کنی! همین الان برو بهش بگو قبول می‌کنی!

سر سفره‌ی دلم غم نشست. به رفتن و موندن فکر کردم. اگه می‌موندم، از لندن، از خونه‌ و خانواده ای که مایه عذابم بود دور می‌شدم.
اما ترس عجیبی توی دلم بود. من تو این شهر غریب بودم.

سرم رو به نشانه‌ی مخالفت تکون دادم..
ا.ت: نه بچه‌ها... نمیشه. به همین راحتی که نیست. من چطوری تنهایی توی پاریس بمونم؟ زبونشون رو بلد نیستم، هزینه‌ها، تنهایی.. نمیتونم... واقعا نمیشه.

_بنظرتون ا.ت تو پاریس می‌مونه یا نه؟
دیدگاه ها (۷۶)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟯راشل شونه هام رو محکم گرفت...

فیک نویس

سلام، چطورید؟چند وقته می‌خوام در مورد یه موضوع باهاتون حرف ب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟭[ویو تهیونگ]مهمونی کریسمس ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟬راشل: گو وون! بلند شو. مرب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط