#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟓

یوجین:خب قضیه از این قراره که ما چند سال پیش اومدیم سئول، و پدرم با پدر تهیونگ شریک شد و خب قضیه ی مادرامون هم بعد از دعوای بچگیه ما مادرامون باهم خوب بودن یعنی دوست بودن، فقط تو اخراج شدی همین.

جونگکوک:اها،هوی یوجین.

یوجین:چی میگی.

جونگکوک:من هنوزم سر شیرموزام حساسم هاا.

یوجین:فکر کردی من نیستم جونگکوک خان. ( نیشخند)

جونگکوک:اها پس بخاطر همین بود شیرموزم رو خوردی.

یوجین:نه اون ربطی نداره من خودمم تازه متوجه شدم که تو اینجایی.

جونگکوک:اوهوم خوبه.

یوجین:خب من میرم یکم برقصم میای.

جونگکوک:نه حوصلش نیست.

یوجین:خود دانی.

یوجین رفت و جونگکوک تنها موند با به یاد اوردن خاطرات بوسان، یاد لینا افتاد.
یعنی لینا الان چیکار میکنه، حالش خوبه، خوب غذا میخوره، دوست پسر چی، داره، یعنی جونگکوک رو فراموش کرده یا نه.

اونقدر غرق فکر بود که نفهمید تهیونگ کنارش نشسته و داره انالیزش میکنه.

جونگکوک با به یاد اوردن تمام خاطرات قشنگش با لینا بغض بدی راه گلوش رو بست.

تهیونگ وقتی چشمای جونگکوک که از اشک پر شده بود رو دید نگران پرسید.

تهیونگ:حالت خوبه خرگوش.

جونگکوک با همین یک جمله ی تهیونگ زد زیر گریه.
اروم گریه میکرد.
تهیونگ واقعا نگران شد از دوتا بازوهاش گرفت.

تهیونگ:میدونم که این گریت از روی خوشحالی نیست. بگو چیشده.

جونگکوک فقط گریه میکرد دیگه داشت به هق هق میرسید.

تهیونگ که حال کوک رو دید اون رو توی اغوشش گرفت و محکم به خودش فشردش.

تهیونگ:هیشش، پسر کوچولو اروم باش بگو چیشده.

جونگکوک بخاطر لینا دیگه گریه نمیکرد فقط میخاست بشینه عرر بزنه و یکی بغلش کنه و بگه چیزی نیست.
و خب همینم شد، الان تهیونگ اون رو بغل گرفته بود و ارومش میکرد.

جونگکوک هم دستاشو دور گردن ته حلقه کرد و خودش رو به ته نزدیک تر کرد.

تهیونگ:جونگکوکی نمیخای به هیونگ بگی چیشده، داری هیونگ رو نگران میکنی هاا.

جونگکوک شده بود مثل اون پسر بچه هایی که توپشون رو گم کردند و الان ناراحتن.

جونگکوک:هیونگ هق مگه بچم اینجوری میگی هق

تهیونگ:خب به هیونگ بگو چیشده.

جونگکوک:هیونگ میشه هق چند دقیقه اینطوری بمونیم.

تهیونگ:ا.اره.

تهیونگ داشت از این همه نزدیکی تعجب میکرد ولی ارامش خاصی داشت.
تهیونگ برای بهتر شدن حال دونسنگش دستشو نوازش وار روی موهاش میکشید.

جونگکوک دیگه گریه نمیکرد، پس تصمیم گرفت از موقعیت استفاده کنه.
یک بوی خیلی عمیق از تهیونگ گرفت و ازش جدا شد.

تهیونگ وقتی صورت جونگکوک رو دید قند تو دلش اب شد.
گریه های کوک باعث شده بود بینی، چشم، گوش و ل.ب کوک قرمز بشن.
و این برای تهیونگ خیلی زیبا و خواستنی بود.

تهیونگ بدجوری وسوسه شده بود تا اون ل.بای خوشمزه رو بب.وسه پس بدون حتی یک کلمه حرف از کمر جونگکوک گرفت و به خودش نزدیک کرد و ل.باشو رو ل.بای کوک کوبید.

جونگکوک متعجب با چشمایی که از حدقه زده بیرون به هیونگش نگاه میکرد.

تهیونگ اروم اما عمیق ل.بای کوک رو مک میزد و میبو.سید.
جونگکوک از شوک اومد بیرون ولی توان اینکه جدا بشه رو نداشت.
انگار خودشم میخاست.

پس خودشم شروع کرد به همراهی کردن.
دستاشو دور گردن مرد حلقه کردو با شور و اشتیاق میبو.سید.
دستشو برد لای موهای نرم ته و اونارو اروم نوازش کرد.

هردو داشتن کم کم نفس کم میاوردن که جونگکوک چند بار زد رو شونه ی ته.

تهیونگ بالاخره از کوک جدا شد.

جونگکوک:چ.چرا اونکارو کردی؟

تهیونگ واقعا خودشم نمیدونست که چرا باید همچین کاری کنه.

تهیونگ:خ.خب شرط امروز رو که یادت نرفته.

جونگکوک با این حرف ته اعصبانی شد.

جونگکوک:میتونستی قبلش بگی.( عصبی)

تهیونگ:اونش دیگه به من مربوط بود( نیشخند)

جونگکوک:عوضی ازت متنفرم. ( عصبی)

تهیونگ:حسمون متقابله( نیشخند)

جونگکوک گزاشت و رفت داخل خونه.
رفت سمت میز پذیرایی و یک مش.روب برداشت و یکجا سر کشید.

خیلی عصبی بود، هعی پشت سر هم لیوان هارو خالی میکرد.

اونقدری خورده بود که نمیفهمید چیکار میکنه.
مس.تِ مس.ت بود، هوشی نداشت ولی با همین حال خواست یکمم که شده خوش بگذرونه پس رفت سمت دی جی و یک اهنگ خیلی رندوم گزاشت و رفت وسط.

حرکات موزون میرفت و همراه با اهنگ میرقصید و میپرید هوا.
حتی شیک هم میزد.
وقتی دید خیلی سختشه کتشو در اورد و پرت کرد یه طرف و شروع کرد به قر دادن.

داشت نهایت لذتو میبرد.

ویو تهیونگ.

ادامه دارد............
نویسنده :هیی خسته شودم از صبح دارم رمان مینویسم
کوک:خسته نباشی
تهیونگ:خسته نباش نویسنده
دیدگاه ها (۴۴)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟔ویو تهیونگداشتم با بچه ها( یونگی،نامجو...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟕تهیونگ:هیونگ خدایی کجای این وحشی بامزس...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟒هردو در جایگاهشون ایستادن و حلقه هایی ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟑بعضی ها میرفتن وسط و میرقصیدن بعضی ها ...

قلدر دانشگاه اکس منه!

پارت یازده که دیدم جیمین اومد جیمین: لینا مگه نگفتم مینجی رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط