مادربزرگ حواسش به شمعدانی‌ها بود.

مادربزرگ حواسش به شمعدانی‌ها بود.
گاه حتی همین که چرخی می‌زد کنار حوض نگاهشان می‌کرد، کافی بود برای قد کشیدنشان!
بعدها فهمیدم عشق مراقبت می‌خواهد چیزی مثل زمزمه‌ اینکه حواست به من باشد...
دیدگاه ها (۶)

dark life = 40

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۴: عطر در آشپزخانها.ت ...

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۱: دانش‌آموز تازه...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۴زنگ ناهار که خورد، چهار امگا طبق معم...

تک پارتی ار تهیونگ روی پشت‌بامِ استودیو نشسته بودیم. بادِ خن...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟗سرنخ‌ها به یکی از خاندان‌های قدرتمند...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

رمان تاجی از سوءتفاهم

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط