اخمی به ماشین کردم
اخمی به ماشین کردم
یعنی چی
این کارآگاه بازیا یعنی چی؟
خب مثل آدم میومد میداد
حالا...
من چه چیزی گم کردم که خودم نمیدونم؟
چیز زیادی ندارم و اگر چیزی گم بشه قطعا میفهمم
ولی...
گفتم
«خیلی خب داداشی پولو بده به من»
«آخه...»
«آخه و اما نداریم بدش به من,خودم دوبرابرشو درمیارم»
«خیییلی خب»
با غر غر پول رو توی دستم میزاره
به سمت ماشین میرم به شیشه ی پنجره ی عقب میزنم
شیشه های دودیی
باعث میشه نتونم داخل رو ببینم
انگار صحنات روز تصادف داشت تکرار میشد
شیشه آروم اومد پایین
گفتم
«پس لال یا کر نبودی»
چه شروع قشنگی برای یه مکالمه ی دوستانه!!!
عینک دودی به چشم داشت
عین هنر پیشه های خارجی
البته دست کمی از اونها هم نداشت
از نظر پول و ثروت
از بیرون از ماشین هم میتونستم رودوزی چرم گرون قیمت ماشینش رو ببینم
گفتم
«خوشحال میشم اون چیزی که از من دارید رو بهم پس بدین,,,لطفا پول رو هم قبول کنید,من و برادرم احتیاجی بهشون نداریم»
باز هم سکوت...
«آقا؟»
چند تا بشکن جلوش زدم
هنوز ساکت بود و سرش رو به روی من بود
سرمو رو به راننده کردم
«این آقا مشکل ذهنی دارن جسارتا؟»
باز هم سکوت
داشتم میترسیدم
گفتم
«خیلی خب مشکلی نیست اگر روزه ی سکوت گرفتین,»
میخواستم مودب باشم
دستمو با احتیاط داخل ماشین میکنم و پول رو روی پای مرد میزارم
من من میکنم
«عاممم خب من کار دارم دیگه...لطفا دیگه منو مثل قاتل های سریالی تعقیب نکنید»
راه می افتم تا به سمت کافه برم و شیفتم رو تحویل بگیرم
ولی بعد از چند قدم راه رفتن فهمیدم ماشین با سرعت خیلی خیلی کند داره دنبالم میاد
وحشت کل وجودم رو گرفت
الان سکته میکنم
دستام شل شد
پاهام یخ کرد
از ترس...
ولی ترس برای چی
اوناکاری به من نداشتن
پس به راهم با پررویی تمام ادامه دادم و ماشین تا خود کافه منو دنبال کرد
یعنی چی
این کارآگاه بازیا یعنی چی؟
خب مثل آدم میومد میداد
حالا...
من چه چیزی گم کردم که خودم نمیدونم؟
چیز زیادی ندارم و اگر چیزی گم بشه قطعا میفهمم
ولی...
گفتم
«خیلی خب داداشی پولو بده به من»
«آخه...»
«آخه و اما نداریم بدش به من,خودم دوبرابرشو درمیارم»
«خیییلی خب»
با غر غر پول رو توی دستم میزاره
به سمت ماشین میرم به شیشه ی پنجره ی عقب میزنم
شیشه های دودیی
باعث میشه نتونم داخل رو ببینم
انگار صحنات روز تصادف داشت تکرار میشد
شیشه آروم اومد پایین
گفتم
«پس لال یا کر نبودی»
چه شروع قشنگی برای یه مکالمه ی دوستانه!!!
عینک دودی به چشم داشت
عین هنر پیشه های خارجی
البته دست کمی از اونها هم نداشت
از نظر پول و ثروت
از بیرون از ماشین هم میتونستم رودوزی چرم گرون قیمت ماشینش رو ببینم
گفتم
«خوشحال میشم اون چیزی که از من دارید رو بهم پس بدین,,,لطفا پول رو هم قبول کنید,من و برادرم احتیاجی بهشون نداریم»
باز هم سکوت...
«آقا؟»
چند تا بشکن جلوش زدم
هنوز ساکت بود و سرش رو به روی من بود
سرمو رو به راننده کردم
«این آقا مشکل ذهنی دارن جسارتا؟»
باز هم سکوت
داشتم میترسیدم
گفتم
«خیلی خب مشکلی نیست اگر روزه ی سکوت گرفتین,»
میخواستم مودب باشم
دستمو با احتیاط داخل ماشین میکنم و پول رو روی پای مرد میزارم
من من میکنم
«عاممم خب من کار دارم دیگه...لطفا دیگه منو مثل قاتل های سریالی تعقیب نکنید»
راه می افتم تا به سمت کافه برم و شیفتم رو تحویل بگیرم
ولی بعد از چند قدم راه رفتن فهمیدم ماشین با سرعت خیلی خیلی کند داره دنبالم میاد
وحشت کل وجودم رو گرفت
الان سکته میکنم
دستام شل شد
پاهام یخ کرد
از ترس...
ولی ترس برای چی
اوناکاری به من نداشتن
پس به راهم با پررویی تمام ادامه دادم و ماشین تا خود کافه منو دنبال کرد
- ۸۸۱
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط